من تو را عاشق میکنم هرجورشده حتی به زور.....
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 5:54  توسط توحید یوسفی  | 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:21  توسط توحید یوسفی  | 

                                                                  به نام خدا

 امشب از اون شبهاست که دلم میخواهد فقط بنویسم؛ دلم می خواستجای باران ستاره بر شیشه پنجره بارید؛ انگاری آسمان دارد به حال و روزم می گرید؛ وقتیفکر میکنم برای خودم میبینم چه غریبانه دارم زندگی میکنم؛ از همه جا و همه کس دست کشیدم. روزگاری بود خنده از لبانم کنار نمی رفت؛ خوش بودم میخندیدم هم از دل میخندیدم هم بر روزگار میخندیدم هیچ مشکلی نداشتم و شاد و سر زنده بودم؛ الان هم مشکلی ندارم اما نمیدونم چرا مثل اون وقتها نمیتوانم بخندم؛ با اومدن بهار تو زندگیم هم اعتماد به نفس خودم را از دست دادم هم خنده های کودکانه ام را؛ وقتی عاشق شدم فکر میکردم کسی را پیدا کرده ام که میتواند به من امید بدهد و امیدم به زندگی کردن بیشتر می شود؛ فکر میکردم کسی هست که به او اعتماد کنم و حرفهای دلم را برایش پهن کنم؛ عاشق کسی شدم که شانه هایش را برای آرامش به من غرض می دهد؛ فکرمیکردم عاشق کسی شدم که میتواند خلاء درونی ام را پر کند؛ بهار شده بود تمام زندگیم شده بود دنیای رویائیم ؛ از بس که به بهار فکر کردم و از او نوشتم خودم را از یاد بردم؛ نمیدانم که کی هستم و کجای کارم! بعد از ازدواجم روزی که به محل کارش دعوتم کرده بود را هیچ وقت از یاد نمیبرم؛ خیلی زیبا شده بود همان تیپ و همان لباسی که دوست دشتم به تن کند را پوشیده بود؛ نمیتوانستم آرام باشم و همش قدم میزدم و نگاهش میکردم؛ یاد روزی افتادم که دوست و همکارم مغداد برادرش را برای تعمیر کامپیوتر بهار به خانه اش فرستاده بود؛ مغدا با من تماس گرفت و یکی از قطعات کامپیوتر را از من غرض خواست و از من در خواست کرده بود که به منزل بهار ببرم من قبل از حرکت با برادر مغداد تماس گرفتم و از او خواستم بدونه اینکه بهار بفهمه بیا دم درب از من بگبر و وقتی به سر کوچه رسیدم تک زنگ میزنم و سری بیا دم درب؛ من حرکت کردم و سر کوچه رسیدم به برادرش زنگ زدم و وقتی دم درب رسیدم بدونه اینکه درب بزنم دیدم بهار درب را با لبخند باز کرد و شروع کرد به صحبت کردن من وقتی بهار را دیدم ماتم برده بود ماتم برده بود که بهار از کجا میدونست من قراره بیام و ماتم برده بود که چقدر زیبا شده بود؛ هم زیبا آرایش کرده بود و هم همان تیپی که دوست داشته بودم زده بود بعد از دو دقیقه برادر مغداد و خواهر بهار نزد ما اومدن و بهار حرفش را نیمه کاره قحط کرد. بعد از نیم ساعت برادر مغداد تماس گرفت و قسم میخورد که من چیزی به بهار نگفتم بهار چون نزدیک من بود وقتی تماس گرفتی شماره ات را دید و فوران رفت لباس عوض کرد.نمیدونم به نظر شما من با اینهمه خاطراتی که از بهار دارم میتوانم فراموشش کنم؟ خیالم از یه چیزی جمه اونهم صداقتم با بهار؛ اونقدر با بهار صداقت را رعایت کردم که تمام اسرار زندگیم را به بهار گفتم حتی چیزهایی که نبایستی میگفتم چیزهایی بود که میدانستم اگر بگویم به ذرر من تمام میشه اما چون میخاستم صادق باشم به بهار میگفتم. حال نمیدانم کجای کارم اشتباه بود شاید صداقت زیادی کار دستم داده. خسته ام کمی آغوش برایم بیار تشنه ام کمی عشق یرایم بیار حرفها دارم کمی گوش برایم بیار. ساعت 2:45 بامداد به وقت دلتنگی به وقت دلتنگی شعارم روی نوشته هایی که به بهار میدادم بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:20  توسط توحید یوسفی  | 

به نام خدا

چند وقت پیش تصمیم گرفتم وقتی درسم تمام شد ازدواج کنم. و برای ازدواج تصمیم گرفتم برم دنبال خانم سابقم. همیشه به گذشته فکر میکردم به دوران عقدم و زمانی که با خانمم بودم. به این فکر میکردم که وقتی به خانه مادر خانمم میرفتم چقدر بهم خوش میگذشتو چه قدر خوشحال بودم. من اولین داماد اون خانواده بودم و خیلی تحویلم میگرفتن. برادر خانمهام خیلی با من جور بودن و حروقت میرفتم برام سنگ تمام میزاشتن همیشه شوخی و خنده میکردیم. اما تنها مشکلی که داشتم وقتی به خانه مادر خانمم میرفتم این بود که خانمم همیشه تو آشپز خانه بود و خواهرش و مادرش کنارم مینشستند و به خانمم برای تهیه شام کمک نمیکردن بعد از شام یا ناهار هم خانمم میرفت ظرف میشست و بازهم کسی کمکش نمیکرد من به خاطر خانمم میرفتم اما خانمم را کمتر میدیدم از این موضوع ناراحت بودم و به خانمم هم گفتم اما خانمم میگفت مادرم مریضه و نمیتونه کار کنه. میپرسیدم خواهرت چی چرا اون کار نمیکنه؟ میگفت بلد نیست. بعد از چند وقت خواهر خانمم نامزد گرفت و یه شب شام به همراه باجناقم رفتم خانه مادر خانمم و دیدم که خانمم تو آشپزخانه دارد شام درست میکند و خواهر خانمم پیش باجناقم نشسته صحبت میکنه و من تنها نشسته ام عصبی شدم ورفتم آشپزخانه و با خانمم بحث کردم  چون اون شب خیلی بهم ور خورده بود بعد از شام وقتی دیدم بازهم فقط خانمم تو آشپزخانه دارد ظرف میشورد و بقیه مشغول کرکر خنده اند بازهم عصبی شدم و رفتم آشپزخانه با خانمم بحث کردم و بدون خدا حافظی خانه را ترک کردم. ولی خوب که فکر میکنم میبینم اینها همه مشکل جزئی بود و بعد از عروسی بر طرف میشد من مشکل بزرگتری داشتم اونهم وارد شدن بهار به زندگیم بود. اونوقتها من دنبال بهانه بودم و به هرچیزی واکنش نشون میدادم. چند روز پیش هم خانمم را تو خیابان دیدم و خواستم برم جلو باهاش صحبت کنم و یه عذر خواهی بابت سختگیریهام ازش بکنم و دلش را بدست بیارم تا راه را برای رفتن به خواستگاریه مجدد باز کنم اما گوشیم زنگ خورد و به گوشی جواب دادم و وقت خداحافظی دیدم خانمم سوار ماشین شد ورفت. به خودم گفتم حتما قسمت نبود. 2 روز پیش به بیمارستان رفتم تا برای قندم به دکتر برم وقتی داشتم نوبت میگرفتم یهو دیدم مادر خانمم کنارمه هردو به هم نگاه کردیم من خواستم سلام کنم و براش نوبت بگیرم تا با آشنا بازی بدونه نوبت نشستن به نزد دکتر بره که دیدم رویش را به سمت دیگری کرده و چادر را جلویش آورده. از اون روز دچار تردید شدم و یاد روزی اوفتادم که وقتی با خانمم مشکل داشتم به جای اینکه مارا صلح دهد به مادرم گفته (نه خوردیم و نه بردیم طلاق) بیشتر باعث طلاق ما مادر خانمم بود. با خودم وقتی فکر میکنم چند سوال در دهنم ایجاد میشه. آیا میتونم با اون خاطرات بدی که دارم با اون خانواده دوباره ارتباط برقرار کنم؟ آیا میتونم خاطرات بدی که از خانمم دارم را فراموش کنم؟ جریان اقدام کردنش بابت مهریه و برخوردهای بد تلفنی وقتی ازش خواستم آشتی کنیم آیا از ذهنم میتونم پاک کنم؟و..... وقتی مادر خانم سابقم را دیدم تمام این سوالات در ذهنم ایجاد شد. میدونم که من مهربانتر از این حرفهام و قلبم بخشندست و زود همه خاطرات بد را فراموش میکنه و میبخشه اما بیشتر به این فکرم که آیا خانمم میتونه منو ببخشه یا نه؟ آیا رفتن به خواستگاری به صلاح هردوی ما هست یا نه؟ اینهمه سوال تو ذهنه منه و دچار تردید شدم و نمیدونم چیکار کنم. موندم که برم جلو یا نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 21:53  توسط توحید یوسفی 

بهار کسی چه میدونه دلم از چی گرفته؟ کسی چه میدونه تو دلم چی میگذره؟ کی میتونه درکم کنه؟ تو چه میدونی چه دردی دارم میکشم؟ از بدبختیهام چی میدونی؟ تو چه میدونی تنهایی چه دردی داره ؟چه میدونی از چی دارم رنج میبرم؟ کسی نمیدنه تو دلم چه آشوبیه؟ کسی نمیتونه درکم کنه ؛ آدمهای دوروورم همه یا کورن یا کر؛ کسی نمیخواد بدونه دردم چیه ؛ کسی نمیخواد بشنوه حرفم چیه؛ آدمها به سادگی از کنارم میگذرند و کسی منو نمیبینه اگه هم منو ببینند به روی خودشان نمیارن؛ اینجا همه با من غریبند؛ هیچ کس درد منو نمیدونه؛ هیچ کس از من نمیپرسه دردت چیه؛ از چی ناراحتی؟ اینجا همه مهر خاموشی به لب گرفتن. اینجا آدمهاش روزه سکوت گرفتن. اینجا کجاست؟ انگار به دور ترین جای کره زمین تبعید شدم.اینجا با همه جا فرق میکنه ؛ اینجا به جای دوازده ساعت روز دوازده ساعت شب هر بیست و چهار ساعت شبه همه جا تاریکیو خاموشی ؛ کسی کسی را نمیبینه.وای که چقدر سردمه خدا؛اینجا آدمهاش همه کوکی هستن گاهی آدمها به ساز زندگی میرخسند گاهی زندگی به ساز آدمها میرخسه؛ چقدر خسته ام؛ چقدر تشنه ام کسی هست یک لیوان آب به من بده؟ اینجا آدمها با لب تشنه سر میبرند همه به خون هم تشنه اند کسی درد منو نمیدونه؛  بهاربه بدترین نقطه زمین تبعید شدم اینجا کسی حرف منو نمیفهمه انگار همه کر شدند کسسی لبهای ترکیده منو نمیبینه کور هم شدند؛ کسی از انسانیت بویی نبرده و برای خون تو رگهام نقشه میکشند برادر با برادر سر مالو ملال چاقو کشیده اند چه دنیای کثیفی شده انگار سالهاست باران نباریده کاش میشد باران قلبم را روانه این زمین کویر کنم تا از اشکهایم گلی قد بکشد و کمی از بغضهایم را به غنچه اش غرض بدهد کسی از دردم نپرسید. کسی هست از دردم بپرسد؟ کسی چه میداند آفتاب از کدام سو طلوع میکند و تن کدام بینوا را میسوزاند بگمانم باران میخواهد ببارد آری ابر های چشمانم با هم برای باریدن سر جنگ گرفتند و صدای رعدو برق گلویم همه جای فضا را دگرگون کرده است. کسی بهار من را ندید؟ از زمستان به تابستان رسیدم پس کو بهار اینجای زمین با همه جا فرق میکند بهار نیامده تابستان می آید چه دنیای غریبیست؟ چرا کسی درد منو نمیفهمه چرا کسی منو نمیبینه؟ چرا؟ موهای بلندم دیگر سفید شده اند ولی کو آسیاب؟ کاش میشد عشق را تفسیر کرد. کاش عشق را زبان سخن بود.

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 19:47  توسط توحید یوسفی  | 

چه روزها غروب شد.

چه بغضها رسوب شد.

موهایم دانه به دانه سفید شد.

خون در بدن قطره قطره نا پدید شد.

 اما بازهم نیا مدی

حرفها یک به یک خاک شد.

نامه ها یک به یک آه شد.

اما بازهم نیامدی.

شعرهایم دگر حرفی از تو ندارند.

برای از تو گفتن تو را کم میارند.

تو دفتر خاطرات هر ورق حرف من و توست.

یکی بود یکی نبود قصه عشق من و توست.

خبر آمد بهار در راه است.

غنچه و گل در راه است.

یکی داره در میزنه.

واسه دیدنت... قلبم داره پرپر میزنه.

بهار داشت داغ رو دل توحید میزاشت.

توحید جای گلوله تیغ روی رگهاش میگزاشت.

توحید دیگه چاره نداشت.

جای بهار... خودکشی را ور میداشت.

بهار داغ رو دل توحید گذاشت.

به جای گل خنجر رو قلب توحید گذاشت.

قصه ما به سر رسید.

بهار به توحید نرسید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 21:11  توسط توحید یوسفی  | 

به نامه خدا....

دیشب هنگام خواب به  گذشته ام فکر میکردم به یاد آوردم روزهایی برای رسیدن به بهار با خودم در جنگ بودم.به یاد آوردم که هر دوشنبه و چهار شنبه برای دیدن بهار به مغازه دوستم میرفتم و ساعتها علاف میشدم تا بهار را سیر نگاه کنم و این شده بود عادتم. روزی به این نتیجه رسیدم که ترک عادت کنم و بخاطر بهار از این عشق بگذرم چون آنقدر بهار را دوست دارم که بخاطر خوشبختی اش حاظرم دست به هر کاری بزنم. وقتی به دیدن بهار میرفتم میدیدم همانقدر که من ناراحتم و دارم عذیت میشم بهار هم ناراحت هست و دارد عذیت میشود.به همین خاطر به خواسته بهار احترام گذاشتم و خواسته بهار را عمل کردم. خواسته بهار فاصله بین ما و فراموش کردنش بود. من فاصله را بیشتر کردم اما فراموشش نمیتوانم بکنم. روزی برای ترک عادت به مشهد سفر کردم و چند روزی را دور از بهار بودم و وقتی به خانه ام برگشتم دیگر دوشنبه ها و چهارشنبه ها را فراموش کردم اما بهار را نه. یادم می آید آخرین باری که با بهار تلفنی صحبت کردم از بهار یک خواهش داشتم آنهم این بود که هیچ وقت منو عشقم را فراموش نکند و بهار هم درجواب گفت به خواسته ات احترام میگذارم من هم الان به خواسته اش احترام گذاشتم و رهایش کردم و برای خوش بختی اش دوعا میکنم هرجا و با هرکی که باشد. فقط خوشبختی اش را می خواهم. اما از چیزی که ناراحتم این است که بهار نزد هرکس که من را میشناسد و صحبتی از من میشه من را تحقیر میکند و تهمت اعتیاد میزند. به من فقر میفروشد و خودش را معصوم جلوه میدهد. من را به خاک و خودش را به آسمان میکشاند. روزی تصمیم داشتم بخاطر تهمتش راجع به اعتیاد با بهار برخورد کنم اما دوستانم مانع ام شدند و گفتند توحید بیشتر از نیمی از شهر تو را میشناسند و دوستان زیادی داری که شب و روز با تواند و هر مشکلی داشته باشند از تو کمک میگیرند و برای مشاوره کارشان نزد تو می آیند به خوبی از کارهایت با خبرند و به خوبی میدانند که تو سیر نخوردی تا دهانت بوی سیر بدهد نه دوستانت بلکه هر کسی که تو را میشناسد میداند که تو احل اعتیاد نیستی و برای همه مورد تائید هستی بگزار بهار هرچه میگوید بگوید و بهش هم حق بده آن یک دختر است و برای دفاع از خودش و بیگناه جلوه دادن خودش چنین کاری میکند. چون کل شهر از عشق شما با خبرند او چنین کاری میکند تا شاید برایش خواستگاری پیدا شود. وقتی به خوبی فکر کردم دیدم دوستانم راست میگویند بهار برای ازدواجش چنین حرفی میزند. بهار هنوز امید برای شوهر کردن دارد. یادم می آید اوایل دوستیمان وقتی از بهار خواستگاری می کردم و جواب منفی میداد روزی اسرار زیادی کردم تا دلیل جوابش را بگوید. بهار در جواب گفت من خواستگار دارم و دارم ازدواج میکنم بعد از چند وقت از بهار پرسیدم جریان ازدواجت چی شد؟ هنوز ازدواج نکردی؟ گفت نه رو به تعلیقه. بعدن متوجه شدم خواستگارش وقتی فهمید بهار بیمار هست کنار کشید و ازدواج بهار بهم خورد . یه روز وقتی با بهار تلفنی حرف میزدم غیر مستقیم به بهار فهماندم که نمیتواند ازدواج کند. بهش گفتم دوستانمان دخترها نمیتوانند ازدواج کنند چون افرد سالم آنها را برای زندگی قبول ندارند و افرد سالم با یک نفر مثل خودشان فرد سالم ازدواج میکند به بهار ور خورد و دلیلش را از من پرسید من هم در جواب گفتم فرد سالم وقتی به خواستگاری میرود قیافه طرف برایش مهم است و وقتی به گروه خون میروند مینور را به سختی قبول میکند چه برسد به دوستانمان که ماژورند مگر مغز خر خوردند که با یک دختر بیمار ازدواج کنند که باید مشکلاتشان را تحمل کنند؟ دخترهای بیمار نمیتوانند بچه دار شوند یا اگر هم بچه دارشوند نیمی از قدرت دفاعی بدن را از دست میدهند و دچار مشکلات جسمی میشوند. بهار از حرفم و واقعیتهایی که برایش تعریف کردم ناراحت شد و میخواست از واقعیت فرار کند و به همین خاطر دوباره پرسید پس چه طور شما پسر ها با هرکه دوست دارین ازدواج میکنین؟ اگر برای ما ازدواج سخت است و شانس کمی داریم برای شما پسرها هم باید سخت باشد و شانس کمی داشته باشین؟ گفتم نه این طور نیست. اولن ما پسرها قدرت دفاعی بدنمان از شما دخترها خیلی بیشتر است. دوومن ما پسرها میتوانیم کار کنیم و خرج زندگی را میتوانیم تامین کنیم. سومن ما پسر ها که حامله نمیشویم که بخواهیم قدرت دفاعی بدن را از دست بدهیم وبا هر بادی که میوزد بیمار شویم. چهارمن ما پسرها انتخاب کننده ایم و به خواستگاری میرویم و مثل شما دخترها منتظر نمیمانیم که یک نفر به خواستگاریمان بیاید تا انتخاب شویم. و آن روز همه چیز را برای بهار توضیح دادم که چرا دخترهای بیمار ازدواج نمیکنند. اما بهار هیچ وقت قانع نشد و میگفت ما میتوانیم ازدواج کنیم و شانس زیادی داریم و برای ثابت کردن حرفش دو نفر از دوستانمان که شوهر کردند را مثال زد که خنده ام گرفت و برای آنها هم جواب داشتم گفتم ببین بهار اولی که گفتی معلوم نیست خانواده اش کیا هستند و با یک پیر مرد رشتی ازدواج کرد که بعد از بچه دار شدنش شوهرش طلاقش داد و معلوم نیست با چه وضعیتی و با چه سختی بچه اش را بزرگ کرد. دوومی هم که گفتی خودت بهتر میدانی که اون چندین دوست پسر داشت وبا چه طرفندی شوهرش را فریب داد و شوهرش به طمع پول پدرش با او ازدواج کردچون پدرش ملیاردر است اینها را خودت بهترمیدانی و همه دوستانمان میدانند. چرا از بین اینهمه دختر بیماری که به بیمارستان برای تزریق خون می آیند این دو را مثال زدی؟ چرا دیگران که هنوز نتوانستند ازدواج کنند را نمیبینی؟ در بخش ما بیش از 50 دختر بیمار است جز این دو نفر کدامشان ازدواج کردند؟ جز اینکه ما دوستان همدیگر را قبول کنیم وبا هم ازدواج کنیم که تا حالا فقط من بودم که شما را انتخاب کردم دوستانمان پسرها دخترها را قبول ندارند و میگویند باید با یک فرد سالم ازدواج کنیم که صاحب فرزند شویم. بهار از این حرف من ناراحت شد چون قبول واقعیت برایش سخت بود و تا چند وقت با من قهر بود. بهار هیچ وقت خود را بیمار نمیدانست و خود را برتر از دیگران میدید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 21:8  توسط توحید یوسفی  | 

به نام خدا.

میخواهم بنویسم. میخواهم حرف بزنم. اما از کی از چی؟ میخواهم از دلم بگویم اما از کجا؟ میخواهم بگریم اما تا کجا؟ میخواهم از حرفهای دلم بگویم اما بغض لعنتی رضایت نمیدهد. میگوید این حرفها  چهار سال ساکت و گمنام توی دلت بود ازاین پس هم ساکت و خاموش میمانند رسوایشان نکن بگزار از نامه های دلم بگویم که هر خط هزار کلمه دارد و هر کلمه هزار حرف. نامه هایی که هیچ نشانی از گیرنده نداشت. نامه های کهنه دلم دیگر پیرو سر گردان شدند نامه های کهنه از سر گردانی به ستوح آمدن سر هر کوچه پلاسند و پرسه میزنند. از هر عابری آدرس و نشان بهار را میپرسند.نامه هایم سیگاری شدند. سر کوچه با تیپ لاتی کفش و کلاح قیصری دستمال یزدی به دست یک سیگار به لب یک سیگار پشت گوش و عینک دودی به چشم در انتظار ایستادند. هر روز خورشید که غروب میکند اخمها توی هم سر از پا دراز تر با قیافه رنجیده به خانه بر میگردند انگار بازهم بهار را ندیدند و نشانی از بهار پیدا نکردند. آنقدر ناراحت و عصبی به خانه بر میگردند که کسی جرات یک جیک در کردن ندارد. دلم برایشان میسوزد تا کی این کوچه و آن کوچه پلاس باشند. پاهای کوچک و لاغرشان دیگر تاول زده است. هنوز آفتاب سایه اش را بر زمین پهن نکرد. هنوز گنجشکها با جیک جیک خبری از روز نو نیاورد. هنوز گرمای آفتاب از شیشه پنجره چوبی آبی رنگ اتاقم که نیمی از رنگهایش از بین رفته اند و قسمتی از پنجره را بید دریده است نتابیده که حرفها شروع به آماده شدن میکنند.کتهایشان صافه صاف بدون ذره ایی چروک  کفشها براق براق با تیپ قیصری از در بیرون میروند زیر لب زمزمه میکنند خدایا به امید تو. نمیدونم تا کی سر گردان و الاف باید باشند؟ یکیشون دیشب به از من شاکی بود میگفت ما شدیم الاف تو تو که عرضه عاشق شدن را نداشتی چرا عاشق شدی؟ کاری از تو بر نیامد حالا ما تا کی باید الاف بهار باشیم تا نشانی ازش پیدا کنیم و وساتط شما را بکنیم؟ خیلی به من بر خورد آره من عرضه عاشق شدن را نداشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 4:0  توسط توحید یوسفی  | 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 0:53  توسط توحید یوسفی  | 

 

نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردرکوچه باغي برسردار، از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟؟ پياده مي شوم، دنيا نگهدار

چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند

 من در این کلبه خوشم تو در ان اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش.

 نظامي ترين جمله عاشقانه: توي اردو گاه قلبتء منم يه اسير جنگيء تو منو شکنجه ميديءتوي اين قلعه ي سنگي

 روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت. هر كسي غصه اينكه چه مي كرد نداشت. چشم سادگي از لطف زمين مي جوشيد. خودما نيم زمين اين همه نا مرد نداشت

دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد

ملت عشق از همه دینها جداست * عاشقان را مذهب و ملت خداست

نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايی اش تنهايی اش

آن چه به پروردگار مديونيم , دوست داشتن ديگران است

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 1:37  توسط توحید یوسفی  | 

به نام خدا

گاهی وقتها به 26سال زندگیم نگاه میکنم میبینم دراین 26سال از زندگیم هیچ گله وشکایتی ندارم وتا سن 22سالگیم هیچ جای افسوسی نیست.22سالم بود که عاشق دختری به نام بهار شدم و خیلی خوشهال بودم فکر میکردم بهارک یه فرشته است که پیدایش کردم و وارد زندگیم شده. یادم میاد بعد از یک ماه از آشنای یک روز بهش تلفن زدم و بعد از چند دقیقه بهش گفتم عاشق دختری شدم که تمام زندگیمه خیلی اسرار کرد تا اون دختر را بهش معرفی کنم تا خودش برام آستین بالا بزنه اصلآ ببینه باهم سنخیت داریم یا نه؟ اما من چیزی بهش نگفتم اون روز بیش از 2ساعت باهم صحبت کردیم و مدام اسرار میکرد تابهش بگم اما نگفتم فرداش که زنگ زدم هنوز سلام نکرده اسرار را شروع کرد آخر خودش بهم گفت آن دختری که عاشقشی و تمام زندگیته و مثل بت پرستش میکنی من هستم؟ و من با کمی تعجب گفتم آری تو هستی .وقتی گفتم تو هستی خندید خیلی خندید قح قح خنده اش هنوز تو گوشمه فورن گفت منو تو نمیتونیم با هم ازدواج کنیم نه قانون و نه خانواده ها اجازه ازدواج را نمیدن چون هردوی ما ماژوریم و ازدواج ما صحیح نیست ما نمیتونیم صاحب فرزند بشیم و من چند سال از تو بزرگترم . منم در جواب گفتم من از تو فرزند نمیخوام من فقط خودت را میخوام از منم اگه بزرگتری از نظر من هیچ موردی نداره خیلی از مردها کوچکتر از همسرشون هستن الان تصمیم نگیر خوب فکر کن من فردا میرم مسافرت میرم به مشهد تا یک هفته دیگه وقتی آمدم بهم جواب بده قبول کرد و من هم رفتم مشهد قرار بود تا برنگشتم بهش زنگ نزنم اما من نتونستم تاقت بیارم و دو روز بعد ازمشهد زنگ زدم گفتم داری فکر میکنی؟ گفت نه من جوابم را بهت دادم ما نمیتونیم با هم ازدواج کنیم ازدواج ما صحیح نیست اما میتونیم مثل دوتا دوست در کنار هم باشیم اون روز خیلی ناراحت شدم و بغض سنگینی تو گلوم نشست یادم نیست چند روز مشهد خونه برادرم موندم اما یادم هست که اصلآ بهم خوش نگذشت و خیلی ناراحتی میکردم میرفتم حرم مطهر امام هشتم علی ابن موسی الرضا(ع) و دوعا میکردم که امام رضا کمک کنه تا به بهارکم که همه دنیامه برسم یادم میاد با زنداداشم رفته بودم بازار برای خرید که چشمم افتاد به یک ساعت مچی که خیلی ناز بود بعنوان هدیه برای بهارک خریدم به یک لوازم تحریر رفتم که برای برادر زاده ام کتاب قصه بخرم یک کارت فستال دیدم که عکس برجسته دوتا قلب بهم چسبیده دیدم اون را هم برای بهارک خریدم وقتی برگشتم و رسیدم به شهرمون به بهارک زنگ زدم و گفت داره میره مطب فورن تا رسیدم خونه موتور را گرفتم و با سرعت خودمو رسوندم پیش بیمارستان و بهارک را دیدم چند دقیقه ای باهم صحبت کردیم و بعد از هم جدا شدیم بهارک رفت مطب سر کار و من آمدم خونه تا صبحانه بخورم و استراحت کنم. ای یادش بخیر انگار همین دیروز بود باورم نمیشه که چهار سال پیش بود. من دائم اصرار به ازدواج داشتم و بهارک قبول نمیکرد بهارک تا حس میکرد که دارم بهش وابسته میشم از من قهر میکرد بعد از یک سال وقتی باهم قهر بودیم بهش پیامک زدم که خانواده ام اصرار بر ازدواج من دارن چیکار کنم بهارک جواب نداد من خیلی پیامک میزدم اما همش بی جواب موند یه روز پیامک زدم که دارم میرم خاستگاری اگه تو بخای نمیرم اون هم بی جواب موند سه جا خاستگاری رفتم تا با طرف مقابل تو اتاق تنها صحبت میکردم میگفتم من کسی را دوست دارم خواهشن جواب منفی بده خاستگاری چهارم که رفتم تا دختره چای آورد به مادر و زنداداشم با ابرو اشاره دادم که این را قبول ندارم و پاشین بریم زنداداشم و مادرم اسرار کردن که برین تو اتاق و صحبت کنین وقتی به اتاق رفتم به دختره گفتم من بیمارم و ماهی یک بار به بیمارستان برای تزریق خون میرم هیچ کارو کاسبی ندارم و پدرم داره خرج منو میده و من زن با حجاب میخوام وشرایت سختی برایش گذاشتم فکر میکردم دختره جواب منفی میده. وقتی برگشتیم به زنداداشم گفتم من اون دختر را قبول ندارمو الکی ایراد میگرفتم به زنداداشم گفتم لطفآ رد کنین اما زنداداشم خیلی با من صحبت کرد و تعریف میکرد آخه دوست خواهر زنداداشم بود ونشون داده اون بود. درهمین وقتها به بهارک پیامک میزدم و هر اتفاقی که می افتاد در جریان میزاشتم میگفتم شاید بگه بیا خواستگاری من یا صبر کن و اقدامی نکن اما پیامکها بی جواب میموند. فردای روز خواستگاری خانواده دختره زنگ زدن و جواب مثبت دادن و برای فردا شب قرار بله برون گذاشتن وقتی به من گفتن من شوکه شدم وگفتم من باید یک بار دیگه با دختره صحبت کنم برام جای تعجب بود که چطور با این شرایت سختی که گذاشتم جواب مثبت دادن؟ به بله برون رفتیم و دوباره با دختره صحبت کردم گفتم من بیمارم و زندگی با من خیلی سخته من اصلآ معلوم نیست کی حالم خوبه کی بده گفت اشکالی نداره و من میخوام پرستار تو باشم هر چی براش شرط و شروط گذاشتم قبول کرد من دیگه نمیدونستم چی بگم تا نظرش عوض بشه و جواب منفی بده اون شب بله برون انجام شد و فرداش رفتیم به گروه خون تو دلم نظر کردم تا خون ما بهم نخوره و اجازه ازدواج ندن اما چند دقیقه بعد از آزمایش مادرم با خوشهالی بسمت من اومد و بهم تبریک گفت همین که خواستم به مادرم بگم من نمیخوام ورد کنین چشمم افتاد به خانمم که با خنده داشت بسمت من می اومد که دهنم بسته شد خانمم اومد بسمت من و تبریک گفت منم با ناباوری و قلبی شکسته بهش تبریک گفتم به بهارک پیامک زدم و براش تعریف کردم ازش پرسیدم چیکار کنم؟ مثل پیامکهای قبلی اینم بی جواب موند دیگه از بهارک نا امید شدم عصر آن روز رفتیم به بازار برای خرید لباس و حلقه ازدواج و فردا شبش قرار عقد گذاشتن به آرایشگاه رفتم و اصلاح دامادی کردم خیلی زیبا شده بودم آرایشگر دوستم بود و منو خیلی زیبا گریم کرد وقتی برای عقد حرکت کردیم به بهار پیامک زدم گفتم دارن عقد میکنن اگه تو بخوای همین الان تا عقد نشدیم بهم میزنم تو فقط بگو چیکار کنم اینهم بی جواب مونده بود. وقتی رفتم آرایشگاه دنبال خانمم خانمم با تعجب نگاهم کرد و بهم گفت چقدر زیبا شدی؟ بالبخندی سوار ماشین شدیم و به خونه بردمش تمام فامیلای خانمم عمیق نگاهم میکردن انگار تا حالا مثل من ندیدن. بالاخره عاقد مارا عقد کرد و وقتی شب خانمم را به خانه آوردم وقت خواب که تنها شدیم به خانمم نگاه که کردم یهو وهشت منو گرفت باور نداشتم که ازدواج کردم و این دختر همسر منه ترسیدم و انگار آمادگی برای ازدواج نداشتم تا سه روز تو خلوت خودم گریه میکردم و از خودم میپرسیدم که این منم که ازدواج کردم؟ هیچ وقت باور نداشتم به دوستانم که متاهل بودن میگفتم میگفتن رسمه ما هم بودیم. کم کم داشتم به خانمم علاقه مند میشدم داشتم آروم میشدم که سومین روز داداش مشهدیم صدام زد و بهم گفت گوشیت تک زنگ خورده وقی به گوشیم نگاه کردم دیدم شماره بهارکه. تا چند دقیقه تو فکر رفتم که چرا تک زنگ زد و چیکار باید بکنم؟ پیامک زدم که سلام کاری داشتین تک زدین در خدمتم بفرمائید؟ اما جوابی نداد و اون تک زنگ رفت تو موخم و همش تو این فکر بودم که چرا تک زنگ زد؟ بعد از چند روز نتونستم تاقت بیارم و بهانه ای جور کردم و به بهارک پیامک زدم آخر پیامک نوشتم بی معرفت مثلن داداشت داماد شده یه تبریک نبایستی میگفتی؟ در جواب پیامک داد که خواستم تبریک بگم اما زدی تو ذوقم. باز برام سوال شد که کی تو ذوقش زدم ومنظورش چیه؟ تاقت نیاوردم و زنگ زدم بعد از سلام و احوالپرسی تبریک گفت منظورش را پرسیدم گفت اون روز بهت تک زنگ زدم تا اگه خانمت پیشت نیست بهم زنگ بزنی اما با اون پیامک تو ذوقم زدی اون روز سی دقیقه صحبت کردیم دم غروب بود و بعد از خدا حافظی به مغازه پدرم رفتم بعد از نیم ساعت پیامک زد که بیا لب جاده میخوام ببینمت با ماشین به همراه مادرش از جلوم رد شد و همدیگه را دیدیم پیامک زدم که چه جوری شدم در جواب گفت تو همان توحیدی با تریپ دامادی اون شب خونه خاله ام دعوت بودیم وقتی به مهمانی رفتم دیدم که بهارک پیامک داده که بیا لب جاده میخوام بازهم ببینمت اما من گفتم هستم مهمانی از اون روز دوباره با هم دوست شدیم و هر روز مثل صابق هم پیامک به هم میدادیم و هم زنگ میزدیم وعلاقه ام به خانمم هر روز کمتر و به بهارک بیشتر میشد. یه روز من را به مطب خودش دعوت کرد و وقتی به مطب بهارک رفتم ازم پرسید به خانمت علاقه داری و منم گفتم نه اونی که میخواستم نیست خیلی صحبت کردیم و من دائم تو اتاقش قدم میزدم انگار وقتی از خانمم پرسید دچار استرس شدم وقتی صحبت من تمام شد در جواب گفت بهتره طلاقش بدی وقتی بهش علاقه نداری.اینجوری اگه بخوای باهاش زندگی کنی خوش بخت نمیشی. بعد از یک ساعت خداحافظی کردیم اما بعد از نیم ساعت بهش زنگ زدم تقریبن نزدیک یک ساعت تلفنی صحبت کردیم انگار تو مطبش به اندازه کافی حرف نزدیم با بهارک هرچقدر صحبت میکردم سیر نمیشدم. به پیشنهاد بهارک فکر کردم ازطرفی چون روانشناس بود و هم از طرفی احساس کردم که بهم علاقه داره و پشیمان ازینکه جواب منفی داد و اگه از خانمم جدا بشم میتونم به بهارک برسم.وقتی گفت طلاقش بده پیشنهادش رفت تو مخم و از همان روز نسبت به خانمم مطنفر شدم همش دنبال بهانه بودم که بعد از چند وقت یه بهانه ایی جور کردم و با خانمم دعوا افتادم یک هفته یا ده روز سمت خانمم نرفتم با اسرار برادر و مادرم به خانمم زنگ زدم که با من بد برخورد کرد پرسیدم خواب بودی گفت آره گفتم شاید خواب بود اینجوری صحبت میکنه نیم ساعت بعد زنگ زدم خواهرش گفت رفته بیرون غروب زنگ زدم خودش گوشی را جواب داد و بازهم بد برخورد کرد بحث کردیم و دیگه سمتش نرفتم که ده روز بعد مامور پاسگاه و وکیل خانمم برام احضاریه دادگاه آوردن دیدم خانمم مهریه را اجراء گذاشته و دوماه دیگه دادگاهی داریم. دوماه بعد روز دادگاهی شد و من با ترفندی رفتم بیمارستان و از دکتری که دوستم هست گواهی بستری بودنم را گرفتم و پدرم برد دادگاه لای پرونده ام گذاشت خودم مغازم بودم خانمم چندبار از کیوپس تلفن زد به مغازم و دید که من بیمارستان بستری نیستم و نامه ترفند من بود کلافه میشه دادگاه 6ماه عقب افتاد و خانمم از فرصت استفاده میکنه و وکیلش خونه ام را به دادگاه معرفی میکنه و من حق فروش خونه را نداشتم منم میرم بانگاه ملکی دوستم و فروش نامه سوری مینویسم به نام داداشم و تاریخ معامله را 6 ماه قبل از دادخواست مهریه خانمم میکنم یعنی من 6ماه قبل خونه ام را به داداشم فروختم. خلاصه دم عید تاریخ 6/12/86 با موتور تصادف میکنم و به کما میرم تو شهرمون همه جا پخش میشه که توحید تصادف کرده و تو کماست دکترها هم قحط امید کردن و امیدی به زنده موندنش نیست. این حرف به گوش خانمم میرسه و به امید اینکه من میمیرم و خونه میرسه بهش به ملاقاتم میاد تا ببینه این حرف هقیقت داره یا نه؟ وقتی به بیمارستان میاد من تو i.c.u بودم و دور سرم باند پیچی بود آخه ضربه مغزی شدم و کاسه دور مغزم شکسته بود. کسی نمیتونست منو از نزدیک ببینه فقط از بیرون پشت پنجره که فقط نیمی از بدنم معلوم بود منو میدیدن خانمم وقتی منو میبینه که تو اون وضعیت بودم خوشهال میشه و لبخند میزنه وقتی لبخندشو پدرو مادرم میبینن از ناراحتی چشم قوره میرن و کسی هم خانمم را تحویل نگرفت اون روز کل فامیلام تو بیمارستان بودن البته اینهارو فامیلام برام تعریف کردن من که تو کما بودم اون سال تصادف که کردم محرم بود و کل مساجد شهرمون برای زنده موندنم دعا میکردن پدرم برام گوسفند نظر کرده بود که بده به مسجد. بعد از 15 روز به هوش میام و کسی را نمیشناختم تو اون وضعیت گوشی مادرم را میگیرم به بهارک پیامک میزنم که کی میای ببینمت؟ شماره برای بهارک ناشناس بود و زنگ میزنه به مادرم و مادرم میگه پسرم پیامک زده و اون تصادف کرده و تازه امروز از کما به هوش آمده ببخشید. بهارک بعد از خداحافظی متوجه میشه که مادر من بوده و پیامک را من فرستادم دوباره زنگ میزنه و حالم را میپرسه و خودش را معرفی میکنه اینا را به تعریف بهارک مینویسم. من درد زیاد داشتم سرم گاهی چنان درد می آمد که فریاد میکشیدم البته الانم گاهی دچار سر درد میشم هربار که دردم شروع میشد فقط نام بهارک را صدا میزدم چون کسی را نمیشناختم دکترم از مادرم سوال میکنه بهار کیه مادرم جواب میده دوستشه و خیلی به بهارک علاقه منده دکتر دستور میده که به بهارک بگین بیاد تا توحید ببینتش شاید همه چیز یادش بیاد مادرم چون خجالت میکشید این کار را نکرد چون دم عید بود دکتر 3 روز قبل از عید روز چهل و هشتم محرم منو ترخیص میکنه. پدرم زیرپام گوسفند قربانی میکنه و میده به مسجدو من تعادلی نداشتم و اگه میخواستم راه برم بایستی دونفر منو نگاه میداشتن چشمم هم آسیب دیده بود و هرکدام 4تا میدیدن روزانه کم کم هوشیاریم بیشتر میشد یه روز با گوشی مادرم داشتم ور میرفتم که پیامک بهارک را دیدم که نوشته بود شما؟ به صندوق ارسالی رفتم دیدم پیامکی به بهارک ارسال شده که نوشته کی میای ببینمت متوجه شدم که این پیامک را من دادم اما نمیدونستم کی؟ چند روز بعد به بهارک زنگ زدم و جریان را برام تعریف کرد و گفت خلاصه مادرت هم فهمید. اون موقع حالم اصلآ خوب نبود و بهارک هم برام ناراحت بود دوباره زنگ و پیامک بازیهامون شروع شد. خاله ام که دکتر هست هر روز میومد خونمون تا آمپول به من بزنه یه روز پسر خالم آمد پیشم و نفس نفس میزد بهم گفت خانمت داره با مادرم میاد من با عجله آمدم تا بهت بگم. اون روزها هوشیاریم به حدی رسید که فقط آدمها را می شناختم اما از گذشته چیزی یادم نمیومد و از آدمهای دوروورم چیزی نمیدونستم فقط می شناختم حتی اسم کسی هم به یادم نمیومد وقتی گفت خانمت داره میاد من خودم را زدم به خواب و گفتم صدام نکنید. چند دقیقه بعد خانمم و خواهر خانمم آمدن و من خودم را به خواب زدم خانمم چند بار صدام زد و من چشم باز کردم البته من فقط با یک چشم قادر به دیدن بودم سلام کرد و من با همان حال بدم جوابش را دادم چون نمیتونستم حرف بزنم فقط نگاهش میکردم و هر حرفی که میزد من با تکان دادن دست با اشاره جوابش را میدادم. وقتی منو تواون وضعیت دید خیلی ناراحت شده بود یه جورایی شرمندگیش را می شد از چشمانش خوند از کاری که کرده بود پشیمان و ناراحت بود بعد از یک ساعت خداحافظی کردو رفت اما انگار منتظر بود که بگم نرو. منو بهارک ارتباط خوبی داشتیم و جریان را برای بهارک تعریف کردم بعد از چند روز خانمم به همراه برادرش به عیادتم اومدن و برادرش از پدرم خواست اجازه بدن تا خانمم بمونه پدرم درجواب گفت اجازه را توحید باید بده ما نمیتونیم تو زندگیش دخالت کنیم این تصمیم را توحید باید بگیره و هرچی توحید گفت ما حرفی نداریم از من درخواست بخشش کردن هم خانمم هم برادر خانمم من در جواب گفتم نمیتونم کسی را که از من شکایت کرده و شاکیه تو خونم راه بدم برین و هروقت شکایت را پس گرفتین با برگه رضایت بیاین برادرش خیلی با من صحبت کرد که یه اشتباهی کرد ببخشش و خودتون باهم برین دادگاه تا رضایت بده اما من قبول نکردم و اونا رفتن من مدام با بهارک در ارتباط بودم و بهارک از من خواست تا ببخشمش من تا اون روز قصد بخشش نداشتم و خواستم خانمم را عذیت کنم خانمم شکایتش را رضایت میده و منهم میبخشمش اونم به شرط اینکه اخلاق خودش را عوض کند و طوری که من دوست دارم باشد باید تعقیر کند وگرنه من نمیتونم تحملش کنم قبول میکنه و بر میگرده سر زندگی اما بعد از چند روز وقتی میبینم هیچ تعقیری نکرده و هنوز همان اخلاق را دارد میبرمش خانه مادرش و چند وقتی بسمتش نمیرم زنگ هم وقتی میزد من جوابش را نمیدم باز به حرف بهارک باهاش آشتی میکنم و نزدیک به دو هفته باهاش بودم اما دیگه برام قابل تحمل نبود ازش مطنفر شده بودم فقط به بهارک فکر میکردم که چطور بهش برسم یه جورایی بهارک را پرستش میکردم دوباره بسمت خانمم نرفتم یه ماه بعد تصمیم میگیریم تفاهمی از هم جداء بشیم به خانمم گفتم اگه مهریه بخوای مهریه ات را قسطی بهت میدم اما طلاق نمیدم و میرم ازدواج میکنم تو هم تا عمر داری باید خونه مادرت بمونی اما اگه مهریه را ببخشی منم طلاقت میدم و هرکدوم از ما میریم دنبال زندگی تفاهمی از هم جداء شدیم و بهارک هم از من قهر کرد هر کاری کردم با من آشتی نکرد دیگه کلافه بودم یه جورایی داشتم روانی میشدم حالم هم خوب نبود از بس غصه میخوردم برای بهارک مدام سر درد داشتم دکترم گفته بود فکرتو نباید مشغول کنی وگرنه سر درد شدید میگیری چون هنوز کاسه دور مغزت جوش نگرفته و مغزت هم هنوز سرجای اول نرفته اما من نمیتونستم به بهارک فکر نکنم تصمیم به خودکشی میگیرم چون بدون بهار انگیزه برای زندگی نداشتم و اعتماد بنفس را از دست داده بودم با تیغ سه بار رو دست میکشم و تمام رگها را قحط میکنم و با فریاد میگفتم که ای خدا خسته شدم چرا بهارک اینجوری میکنه؟ چرا نمیفهمه دوستش دارم؟ چرا؟ خدایا خسته شدم میخوام بمیرم نمیخوام بدون بهار زندگی کنم پدرم وقتی میفهمه فورن منو میرسونه به بیمارستان و دکتر جوابم میکنه میگه از ما کاری ساخته نیست با آمبولانس منو میبرن بیمارستان ساری و ساعت 12شب میبرنم تو اتاق عمل و 6صبح میارنم بخش رگهای دستم را به هم پیوند میزنن و تا چهل و پنج روز دستم آتل بسته گردنم بود وقتی به بهارک پیامک زدم وگفتم خود کشی کردم باور نکرد تااینکه باچشمان خودش تو بیمارستان بطور اتفاقی دستانم را دید باور کرد خلاصه باهم آشتی کردیم و خیلی ناراحت شده بود از من و میگفت اگه میمردی برات فاتحه هم نمیخوندم این چه کاری بود که کردی؟

  

تا چند وقت ارتباط خوبی داشتیم هم زنگ هم پیامک و هم گاهی چت؛ یه روزی رفتم نت یکی از مشتریانم برای سرویس به سیستم هاش البته این مشتریم یکی از گردن کلفتهای بسیجیه؛ در هین کارم از من پرسید که چرا خودکشی کردی؟ گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت تو شهر همه میدونن برام جای تعجب بود؛ تو شهر ما کمتر کسی هست که منو نشناسه یکی از چهره های معروف شهرمون هستم بخاطر کیفیت کارم؛ داستان بهارک را براش تعریف کردم و ماجرای طلاق خانمم از من اسم و نشان بهارک را پرسید اما چیزی بهش نگفتم چند روز بعد به فروشگاهم آمد و گفت اسم دوستت بهاره؟ دختر فلانی؟ حتی آدرس خونه بهارک را هم میدونست گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت از طریق شوهر خانم فلاح آخه با شوهرش رفیقم و باهم پیش خانم فلاح رفتیم و از خانم فلاح همه چیز را شنیدم و اسم و آدرس بهارک را گرفتم(خانم فلاح پرستار بیمارستان و بخش ماست) گفت کاری میکنم تا بهش برسی و خودم میرم خواستگاریت هم خوشهال شدم و هم یه ترسی به سراغم آمد؛ خوشهال از قولی که به من داد و هم ترس ازینکه نکنه بهارک ناراحت بشه و همینقدر ارتباط ما قحط بشه؛ ازش خواهش کردم که کاری نکنه اما بهم قول داد که کاری نمیکنه که ارتباط ما قحط بشه و میگم تو خبر نداری و من بخاطر اینکه رفیقمی قست کمک به تو را دارم و میخام از سردرگمی درت بیارم. چند روز بعد ماه مبارک رمضان بود رفته بودم نت این دوست ومشتریم که با هم بریم مسجد نماز درهین رفتن به مسجد به بهارک زنگ زدم دوستم آقای خسروی هم با من بود. صدام ضعیف بود بهارک پرسید که روزه داری؟ گفتم آره و کمی ناراحت شد و منو کمی حرف زد گفت تو نباید روزه بگیری پنج ماه پیش کما بودی و یک ماه پیش تواتاق عمل برای دستت الان ضعیفی و روزه هم برای تو خوب نیست از قست شروع کرد به غذا خوردن و ملچ ملوچ دادن به مسجد رسیدیم و دوستم وارد مسجد شد نماز را خوند ومن تو حیاط مسجد داشتم با بهارک صحبت میکردم؛ وقت برگشت آمد پیش من و من هنوز داشتم با بهارک صحبت میکردم از من خداحافظی کرد و رفت منم بعد از چند دقیقه با بهار خداحافظی کردم و رفتم نماز خوندم وقت برگشت رفتم نت دوستم و از من خواست به بهارک زنگ بزنم و گوشی را بدم بهش. به بهارک زنگ زدم و گفتم دوستم آقای خسروی با شما کار داره گفت چیکار داره؟ گفتم نمیدونم؛ گفت به اتاقم زنگ بزن و زنگ زدم و گوشی را دادم به آقای خسروی و خودم رفتم به فروشگاهم غروبش هرچی از آقای خسروی پرسیدم چی گفتی و چی شد چیزی بهم نگفت فقط گفت بعدن میفهمی گویا باهم قرار ملاقات گذاشتن و من خبر نداشتم2 روز بعد وقت افطار بود که آقای خسروی بهم زنگ زد ازمن پرسید بهارک بهت زنگ زد؟ یه ترسی تو صداش بود آخه با دلهره حرف میزد یا یه پشیمانی تو صداش بود نمیدونم چی بود ولی لحجه صداش با همیشه فرق میکرد.گفتم نه از 2روز پیش که باهاش صحبت کردی خبری ازش ندارم گفت بعد از افطار بیا شرکتم کارت دارم بعد از افطار رفتم به نت و شروع کرد به تعریف کردن البته همشو تعریف نکرد. اول حرفش گفت توحید بهتره بی خیال بهار بشی اون به دردتو نمیخوره و هیچ سنخیتی با تو نداره وقتی این حرف را زد روح از بدنم پرید باترس و کنجکاوی تمام به حرفاش گوش دادم و به حرفش ادامه داد. اون تورا بازی داد امروز تو بیمارستان تو بخش شما باهاش قرار داشتم منو خانم فلاح با بهار حرف زدیم و گفت من راجب توحید برای ازدواج فکر نمیکنم و این توحید که خودش را درگیر ازدواج با من کرده من اصلآ قست ازدواج ندارم نه با توحید و نه با هیچ کس دیگه؛ ازش سوال کردیم پس چرا با احساس توحید بازی کردی چرا توحید را عاشق خودت کردی؟ گفت من دیدم حال و روز توحید خرابه به عنوان کمک باهاش دوست شدم اون عاشق من شد من دانشجو بودم و برای تحقیق رشته ام به یکی مثل توحید نیاز داشتم من توحید را به عنوان بیمار خودم نگاه میکردم؛ ازش پرسیدیم که آیا به همه بیمارانت همینجور شماره میدی و تلفن بازی میکنی؟ فلان روز داشتیم میرفتیم نماز توحید بهت زنگ زد من رفتم نماز جماعت خوندم و آمدم پیش توحید هنوز داشتین صحبت میکردین وقت گذاشتم درست هفتادو پنج دقیقه صحبت کردین فلان شب خونه توحید بودم بهت زنگ زد از ساعت هشت تا ساعت نه صحبت کردین دوباره پانزده دقیقه بعد پیامک دادی زنگ بزن از ساعت نه ورب صحبت کردین تا ساعت یازده شب آخر من خسته شدم و بدون خداحافظی رفتم آخر کی قحط کردین را نمیدونم آیا با همه بیمارانت همین جوری هستین؟ گفت نه توحید با دیگران فرق میکنه توحید چون آشناست و هم درد هست با من و روحیه ضعیفی داره دوست داشتم به توحید کمک کنم گفت ما گفتیم نه چون دانشجو بودی از توحید سوء استفاده کردی و حالا که لیسانس گرفتی و به توحید نیازی نداری داری اینجوری باهاش برخورد میکنی توحید پسری ساده است و روحیه خیلی لطیفی داره وتو دلش هیچی نیست صافه صافه و رو حساب صادگیش عاشق شما شد و شما از صادگیش سوءاستفاده کردین چرا با روحیه توحید بازی کردی چرا کاری کردی که خانمش را طلاق بده؟ گفت من نگفتم طلاقش بده من سعی داشتم اونا را آشتی بدم گفت ازش پرسیدیم وقتی به مطب دعوتش کردی مگه بهش نگفتی زنتو طلاق بده به دردت نمیخوره و با هم خوش بخت نمیشین؟ مگه وقتی پیامک میداد دارم میرم خانه خانمم با اینکه میدونستی خانمش پیشش هست پشت هم بهش پیامک نمیدادی؟ گوشی توحید را دیدم و تو کامپیوترش تمام پیامک های زمان نامزدیش را خوندم بالای سیصد پیامک از تو از زمان نامزدیش داره و بالای دویست پیامک الان توگوشیش هست در کل اگه بخوای حساب کنی بالای دوهزار پیامک از تو داره اینها همه نشون دهنده علاقست وگرنه چه لوزومی داره این همه پیامک از تو داشته باشه چه لوزومی داره در طول روز بیش از سه ساعت باهم تلفنی صحبت کنین میدونی چقدر برای توحید پول تلفن آمد؟303500تومان قبض تلفن مغازه اش آمد و 185200تومان قبض موبایل آمد. هرکسی جای توحید بود بهت علاقه مند میشد وفکر میکرد که بهش علاقه مند هستی هرکسی جای توحید بود با دادن پیامک و دعوت کردنت به مطب زنشو طلاق میداد با احساس توحید بدجوری بازی کردی زندگیشو نابود کردی منم اگه جای توحید بودم نسبت به شما همینجور فکر میکردم چه برسه به توحید که روحیه لطیفی داره و واقعن عاشقته و داره پرستشت میکنه؛ خواهش میکنیم اگه واقعآ به توحید علاقه نداری و قست ازدواج با توحید را نداری دیگه بهش زنگ نزن و پیامک نده به زنگ و پیامک توحید هم جواب نده. وقتی داشت تعریف میکرد اشک از چشمانم سور میخوردن رو صورتم یه موقع متوجه شدم که پیراهنم خیس شده نمیدونستم چی بگم فقط با آقای خسروی با لحجه اعصبانیت گفتم چرا اینکار را کردین و همینقدر رابطه ما را خراب کردین حرفاتون را باور ندارم و همش دروغه بهارک من نمیتونه چنین حرفی بزنه و چنین اخلاقی نداره بهارک من با همه فرق میکنه و با شتاب اونجا را ترک کردم و پیاده رفتم به خونه و در حال برگشت همینجور اشک میریختم برام مهم نبود که مردم از کنارم رد میشن و منو نگاه میکنن

             

بعد ازینکه دوستم آقای خسروی و خانم فلاح(پرستار بیمارستان) رابطه من و بهار را کاملآ از بین بردن و با چند بار تماسی که با بهار گرفتم تا جریان را برایش توضیح دهم وقتی تماسهایم بی جواب موند و مطمعن شدم که دیگه هیچ راه بازگشتی نیست تصمیم گرفتم که چند وقتی از فکر بهار بیام بیرون و همه چیز را بسپارم به زمان (البته از فکر بهار بیرون آمدن منضورم فراموش کردن بهار نیست) هر روز دستانم به گوشی ام میرفت و تا متوجه میشدم که دارم با بهار تماس میگیرم خودم را کنترل میکردم و بی خیال میشدم بارها برایم پیش آمده که برای بهار پیامک مینوشتم و در هنگام ارسال به جای شماره بهار به شماره گوشی دیگه ام ارسال میکردم (اون موقع  چهارتا گوشی داشتم) با اینکه اینجور خودم را میپیچوندم تنها توانستم دو ماه تاقط بیارم یه روز دل را زدم به دریا و به بهار پیامک دادم پیامک دادن همانا تکرار عادتها هم همانا اولین پیامک که فرستادم پیامکهای بعدی هم مثل باد ارسال میشد شاید در طول روز بالای بیست پیامک ارسال میکردم که همش بی جواب میموند ؛ جواب پیامک نمیداد چون آقای خسروی و خانم فلاح چنین چیزی از بهار خواستن ؛ یه روز ساعت یازده صبح فروشگاه ام را تعطیل کردم و داشتم به بانک میرفتم تا پول برای تهران حواله کنم و باری که سفارش داده بودم را برایم ارسال کنند هنوز به بانک نرسیده مادرم زنگ زد که آیا بهار با تو تماس گرفت؟ درجواب گفتم نه چطور مگه؟ انگار حس ششمم خبر دار شده بود مادرم ادامه داد که بهار زنگ زده به من و گریه میکرد میگفت چرا توحید داره خودش را عذیت میکنه؟ وقتی پیامک میده و من میبینم هیچ کاری نمیتونم برایش انجام بدم برایم عذاب آور است ؛ من به پیامک توحید جواب نمیدم چون میدونم اگه جواب بدم دوباره وابسته ام میشود از توحید خواهش میکنم که فراموشم کنه و پیامک نده با پیامک دادن چیزی حل نمیشه و فقط داره خودش و من را عذیت میکنه ؛ و مادرم همچنان ادامه داد که چند دقیقه بعد خاله اش که کارمند بیمارستانه هم زنگ زد و از دست تو شکایت کرد که چرا توحید بهار را عذیت میکنه به نظر من توحید توهومی شده و بهار اصلآبه توحید علاقه نداره ؛ مادرم گفت وقتی خاله اش گفت توحید توهومی شده ناراحت شدم و من هم حرف زدم ؛ گفتم شما اصلآخبر دارین توحید و بهار چند وقته با هم ارتباط دارن؟ 3ساله که توحید و بهار با هم دوستن و بهار کاری کرد که توحید عاشقش بشود ؛ کاری کرد تا توحید همسرش را طلاق بده ؛ توحید با همسرش هیچ مشکلی نداشت و من باهزار امیدو آرزو برای پسرم رفتم خاستگاری و بهترین عروس برای پسرم پیدا کردم اما بهار همه چیز را خراب کرد اگه واقعآ بهار به توحید علاقه نداشت پس اینهمه زنگ و پیامک برای چی بود توحید وقتی از سر کار به خانه می آمد یک لحضه گوشی از دستش کنار نمیرفت بارها پیش آمده که توحید کنار من به بهار زنگ میزد و با بهار صحبت میکرد منم با دقت به حرف توحید گوش میدادم وقتی توحید میخندید من دلشاد بودم که پسر یک ویک دونه ام و ته تقاری ام داره میخنده منم فکر میکردم بهار به توحید علاقه داره منتظر بودم توحید بگه برای من برین خواستگاری بهار و من با دل وجان به خواستگاری میومدم چون صحبت زندگی پسرم بود. مادرم میگفت وقتی حرفم تمام شد خاله اش از من عذر خواهی کرد و گفت من ازاین جریان خبر نداشتم و نمیدونستم تا این حد باهم ارتباط دارن من فقط گریه بهار را دیدم و فقط گفت که توحید بهم پیامک میده من به همین خاطر زنگ زدم ؛ من با بهار صحبت میکنم و با توحید تماس میگیرم شماره مغازه ات را به خاله اش دادم بهتره بری مغازه چون شاید زنگ بزنه و مغازه نباشی ؛ منم کار بانکی ام را فراموش کردم و با شتاب به مغازه ام رفتم بیش از یک ساعت منتظر ماندم اما زنگ نزد خودم با بهار تماس گرفتم اما جوابی نداد پیامک برایش فرستادم که چرا خاله ات زنگ نمیزنه ؟ بد بازی شروع کردی بهار آخر قصه را خوش است چند بار پیامک فرستادم و زنگ زدم اما جوابی نداد حالم خیلی خراب شده بود و دائم در حال راه رفتن و قدم زدن بودم نمیتونستم تاقط بیارم مغازه را تعطیل میکردم و میرفتم مغازه دوستم اونجا هم نمیتونستم تاقط بیارم بر میگشتم مغازه خودم این کار را تا ساعت یک عصر شاید بالای ده بار انجام داده باشم ساعت یک رفتم خانه برای ناهار اما نتونستم ناهار بخورم و خانه هم نتونستم بمونم آمدم بیرون و شروع کردم به قدم زدن ؛ داشتم منفجر میشدم ؛ داشتم آتش میگرفتم ؛ ساعت سه رفتم مغازه دوستم مقداد خیلی باهم راحتیم و محرم راض هم هستیم ؛ دوستم از من سوال کرد که توحید چی شده که از صبح حالت خرابه اصلآ رنگ صورتت یه جوریه زربان قلبت از دور مشخصه چی شده بگو شاید بتونم کمکت کنم تو جای برادر بزرگتر من هستی ؛ جریان را برایش تعریف کردم ودوستم مقداد هم برایم ناراحت شد حتی شاید بیشتر از من ؛ دستمو گرفت و من را به بیرون برد منو برد بازار و شروع کردیم به راه رفتن و صحبت کردن ؛ به دوستم گفتم میخوام برم پیش پدر بهار و از دست بهار شکایت کنم هم از بهار و هم از دست خاله اش دوستم حرف منو تائید کرد و گفت اگه من هم بودم همین کار را میکردم اون روز عصر اصلآ مغازه ام نرفتم و کار راتعطیل کردم با اینکه دو تا سیستم سفارش داشتم و بایستی تا شب تحویل میدادم ؛ ازان مغرب شد رفتم مسجد نماز دوستم مقداد هم همراه من بود من رفتم کنار پدر بهار و مقداد پشت سر من بود نماز تمام شد و من با عجله به حیاط اومدم منتطر پدر بهار بودم پدر بهار وقتی داشت دستش را میشست رفتم کنارش و سلام کردم اونهم جواب سلام من را داد گفتم حاجی دو دقیقه میتونم وقتتو بگیرم ؟ گفت بفرما گفتم میخوام راجب یه موضوعی صحبت کنم که شما هم خبر دارین ؛ من 3 سال پیش با دختر شما بهاره خانم تو بیمارستان آشنا شدم هم تلفن به هم میزدیم هم پیامک میدادیم و هم شبها با اینترنت با هم صحبت میکردیم وقتی اسم بهار را آوردم با دقت به حرفم داشت گوش میداد و همش در جواب حرفام میگفت بله ؛ من ادامه دادم به صحبتم گفتم بهار خانم شما آنقدر خودش را به من نزدیک کرد که عاشقش شدم و چند بار بهش پیشنهاد ازدواج دادم که قبول نکرد ؛ وقتی داشتم صحبت میکردم بغض داشت گلویم را خفه میکرد نفسم داشت بند میومد و صدام ضعیف و ضعیف تر میشد ؛ گفتم حاجی بعد از یک سال از آشنایی ما با هم قحر کردیم و من رفتم ازدواج کردم اما بعد از سه روز بهار شما اومد تو زندگیم و منو به مطب خودش دعوت کرد و دوباره تلفن بازی پیامک بازی و اینترنت بازی شروع شد ؛ از من پرسید بهار؟ دختر من ؟ گفتم بله حاجی دختر شما با من کاری کرد که من از خانمم طلاق گرفتم ؛ یهو بغضم میترکه و از چشمانم مثل ابر بهار اشک میباره ؛ بعد ازاین که زنم را طلاق دادم از من قهر کرد و من وقتی دیدم نه زنم مونده و نه بهار دست به خودکشی زدم و دستم را نشون دادم گفتم ببین حاجی اینهم جای عمل دستمه تمام رگها را با تیغ قحط کردم ؛ پدرش وقتی گریه های منو میدید به سرم دست میکشید و نوازشم میکرد گفتم امروز خاله بهار به مادرم زنگ زده و به من گفته توهومی حاجی به نطر شما کسی عاشق میشه توهومیه؟ جریان را کامل برای پدرش تعریف کردم و پدرش منو در آغوش گرفت و سعی داشت آرومم کنه چون من دیگه به هق هق رسیده بودم. پدر بهار وقتی من را در آغوش گرفت به سرم دست میکشید و بوسه میزد به من گفت آروم باش پسرم من امشب با بهار صحبت میکنم. گفتم حاجی من از هیچ جیزی ناراحت نیستم من ازاین ناراحتم که همیشه به بهار میگفتم هر وقت حرفی داری به خودم بگو مبادا به کس دیگری بگی ؛ یک ماهه دارم سعی میکنم حرف آخر بهار را بشنوم ناراحتم که چرا به خودم زنگ نزد و به مادرم زنگ زد و خانواده ام را چرا ناراحت کرد؟

                            بودم که انگار نزدیک ترین کسشو از دست داده؛ هیچ انرژی در بدن نداشتم ؛ انگار آدمی بی پناه بودم و دنبال پناه گاه میگشتم؛ به اصرار خانواده ام به مسافرت میرم ؛ ده روز میرم مشهد خانه برادرم و وقتی بر میگردم میبینم از مغازه ام خبری نیست؛ در نبود من خانواده ام کل اجناس مغازه ام را به همکارانم و دوستم مغداد میفروشن و مغازه که اجاره بودم به صاحبش بر میگردانند؛ دلیل کارشون را وقتی پرسیدم در جواب گفتن تو نیازی به کار نداری و ما دوست نداریم کار کنی بهتره استراحت کنی و بی خیال بازار باشی. خانواده ام فکر میکردن بخاطر بازار و چک ناراحتی میکنم نمیدونستن که بخاطر بهار انقدر ناراحتم. برای مدتی بیکار شده بودم و روزها مغازه پدرم میرفتم کم وبیش به بهار پیامک میدادم اما جوابی دریافت نمیشد. تصمیم گرفته بودم انقدر پیامک بدم تا اینکه جواب بده و تا جواب نده من بی خیال نمیشم. روزانه دو الی سه پیامک به بهار میدادم برای هر پیامکی چند ساعت وقت میزاشتم. پیامکهایی میدادم که برای هر کسی میخوندم مات میموندن ومیگفتن چطور بهار به این پیامکهات جواب نمیده و چطور تحمل شنیدن این حرفها را داره ؛ تا اواخر برج یک امسال روزانه پیامک میدادم تا اینکه اواخر برج یک امسال کار جدیدم را شروع کردم و گاهی از بس درگیر کارها بودم وقت نمیکردم که به بهار پیامک بدم ولی فراموشش نمیکردم. پیامک دادنم انقدر ادامه داشت تا اینکه پدرش را فرستاد به مغازه پدرم. الان پیامک نمیدم چون گوشی ام را گم کردم زنگ هم نمیزنم اما ازین کارم دست بر نمیدارم اینو خودش هم میدونه. یکی از پیامکهایی که قبل از عید برای بهار فرستادم را برای شما مینویسم

تواگر بازآیی به سفر میبرمت.

سفر شهر تنم شهر جنون

سفر مزعه و پاکیو نور

تو اگر میگویی زندگی یک لحضه است

وهمه عشق و جنون افسانه است

میتوانی به همان یک لحضه شعر اندوه من را از تو چشمانم دریابی

تو اگر بازایی

تو ای راه سکوت

منم آن گم گشته شهر قمم

به خدا تشنه خاک پاکم

تو اگر بازایی

تواگر بازایی

توکار جدیدم هم شکست خوردم و روحیه ام از بدو بدتر شد ؛ وقتی قندم بالا میره و بیمارستان بستری میشم دو روز قبل از ترخیص شدنم از بیمارستان شریکم دفتر چه بانکی ام را میاره و به من میگه میخام برم خرید و پول نقد ندارم دفترچه را امضاء کن تا برم از حساب پول بگیرم ؛ (این حساب مشترک بود) وقتی از بیمارستان ترخیص میشم و به محل کارم میرم میبینم کسی نیست و محل کارم خالیه خالیه حتی گاو صندوق ؛ دفترچه بانکی تو گاوصندوق بود وقتی نگاهش میکنم میبینم حساب هم خالیه ؛ شریکم پانزده ملیون پولنقد با وسایل را باخودش برد و ناپدید شده و هیچ اثری ازش نیست و من راهی جز جم کردن نداشتم. یاد روزی میوفتم که آقای خسروی همه چیز را برای من تعریف کرد چند بار با بهار تماس گرفتم اما بنا به درخواست آقای خسروی و خانم فلاح به زنگم دیگه جواب نداد.دیگه احساس شکست میکردم و هیچ انرژی در بدنم نبود خیلی ناراحتی میکردم همش تو فکر بودم و دائم در حال پیاده روی بودم یک جا بند نمیشدم حوصله کسی را نداشتم مغازه هم نمیرفتم و مغازه ام همیشه تعطیل بود. یا مغازه دوستم مغداد میرفتم یا نت آقای خسروی میرفتم. آقای خسروی هم من را تنها نمیذاشت انگار برادر یا پسرش بودم برام ناراحت بود و هر کجا که میخواست بره منو هم با خودش میبرد. دائم با من صحبت بهار را میکرد تا فراموشش کنم. به من میگفت توحید آدم خوبی را انتخاب نکردی اون داشت بازیت میداد داشت به تو فقر میفروخت اون برای پرکردن اوقات فراغتش و خلاء درونش با تو دوست بود بهار را بی خیال شو خودم یه نفر را برای تو پیدا میکنم. خیلی با من صحبت میکرد و خیلی به من وابسته شده بود اگر روزی من را نمیدید به من زنگ میزد و خودش را میرسوند به من. عشق من و بهار دیگه به تنفر و کینه کشیده شده بود تا جایی که من مانع بردن خونش به خانه شده بودم. بهار برای تزریق خون یه تعهدی داده بود به بیمارستان و خون را برای تزریق به خونه میبرد وقتی من از بهار رنجش گرفتم رفتم پیش رئیس بیمارستان و شاکی شدم. گفتم یا بهار باید داخل بیمارستان خون تزریق کند یا من هم خون را برای تزریق به خانه ببرم. این کارم خیلی سروصدا بلند کرده بود تا جایکه خانم فلاح را زیر سوال بردم و نزدیک به اخراج کردنش بود. منم یه سیمکارت ایرانسل خریدم و خودم را جای یکی از بچه های بیمارستان جازده بودم و برای بهار پیامک میفرستادم و تمام کارهایی که پشت سرش انجام میدادم را برای بهار تعریف میکردم بهار خیلی ترسیده بود. خیلی تهدیدش میکردم دیگه مراحل رو به پایان بود و من داشتم موفق میشدم که دلم برای بهار سوخت و بی خیال شدم. توی بیمارستان همه من و میشناسن و همه با من رفیقن وقتی به بیمارستان میرم نیازی به نوبت نشستن ندارم و کارمو زود انجام میدن یعنی جرات ندارن که انجام ندن با چندباردعوا افتادن همه از من میترسن و بهار میدونست که کسی به من نه نمیتونه بگه و من میتونم جلوی کارشو بگیرم. بهار هیچ وقت تو بیمارستان خون تزریق نمیکنه دلیلش را هیچ وقت به من نگفت اما من هس میکنم که برای بهار کسریت داره و خودش را بیمار نمیدونه.

موضوع عشق ما باعث شد همه از بهار یه ذهنیت بد گرفتن حتی آقای خسروی؛ دوستم مغدادو..... اما بهار آدم بدی نیست و هر کاری که میکنه بخاطر خودمه ؛ بهار تمام کاراش رو منطق پیش میره و رو احساس تصمیم نمیگیره این منم که از روی احساسات تصمیم میگیرم. بهار دوست نداره کاری کنه که آخرش پشیمونی به جا بمونه آدمها اول عاشق میشن بعد عشقشون را میکشن تا مالک باشن شاید من هم از این تیپ آدمها باشم.؟ تا حالا چهارسال چشم انتظاری کشیدم ده سال دیگه هم روش..

                                                                                                        پایان

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 17:23  توسط توحید یوسفی  | 

سلام بهار. بهار یادته 4 سال پیش برای اولین بار تو بیمارستان دیدمت؟ با اولین نگاه عاشقت شدم ازتو پرسیدم ازدواج 2همدرد از نظر شما چطوره درجواب سوالم را تائید کردی و گفتی اینجوری همدیگه را درک میکنند و میتوانند خوشبخت بشن بعد از چندوقت باهم دوست شدیم و تلفنی باهم در ارتباط بودیم روزانه باتلفن اس ام اس وگاهی هم اینترنت از هم خبر داشتیم من بد جوری عاشقت شدم و احساس وابستگی نسبت به تو میکردم اگه روزی صداتو نمیشنیدم حالم خراب بود چند باری ازتو تلفنی خواستگاری کردم اما جواب منفی میدادی ازتو دلیل میخواستم اما دلیل قانع کننده ای برایم نداشتی بعد از یک سال از شروع دوستی وقتی که باهم قهر بودیم تصمیم به فراموشیت گرفتم و ازدواج کردم با دختری که هیچ شناخت و علاقه ای نداشتم ازدواج کردم ازدواجم سنتی و تحمیلی بود همش دنبال بهانه بودم بعد از 3روز از ازدواجم وارد زندگیم شدی با یک تک زنگ دوباره به سمت تو کشیده شدم باز روز از نو هر روز باهم در ارتباط بودیم یا تلفنی یا اس ام اس. حتی گاهی خونه پدر خانمم که میرفتم هم باهم اس ام اس بازی میکردیم دائمن خانمم را باتو مقایسه میکردم و گاهی هم خانمم را جای تو میدیدم کمتر باهاش بیرون میرفتم چون هیچ علاقه ای بهش نداشتم اگه هم داشتم با امدن دوباره ات به زندگیم کم شد86/12/06 تصادف کردم و به کما رفتم بعداز 15 روز که به هوش آمدم کسی را نمیشناختم نه پدر نه مادر ونه توحید. نمیدونستم کی هستم چه کاره ام و حتی خانمم را از یادبردم اما فقط یک نفر را میشناختم اونم تو بودی دائم با فریاد صدا میزدم بهار و دائم میگفتم به بهار بگین بیاد پدر و مادرم ترس از این داشتن که هیچ وقت هوشیاریم را بدست نیارم دائم نظرو نیاز میکردن دائم گریه میکردن با اون وضعیت با گوشی مادرم بهت اس ام اس دادم دکتر دستور دادن که بهت بگن بیای پیش من تا شاید رو هوشیاریم اثر بزاره اما اینکار را نکردن در همین هنگام من و خانمم دادگاهی داشتیم آخه مهریه اش را اجراء گذاشته بود خانمم وقتی شنید که دکترها از من قحط امید کردن و امیدی به هوش آمدن من نیست شکایتش را رضایت میده و به عیادتم میاد اما کسی پذیرشش را نداشت خلاصه بعد از ترخیص من از بیمارستان به عیادتم میاد و درخواست بخشش و برگشت به زندگی از من میکنه منم با چندتا شرط دوباره میپذیرمش اونم با مشورت با تو. بعد از مدتی وقتی هیچ تغیری ازش نمیبینم کم کم ارتباط را قحط میکنم تا اینکه باتفاهم هم ازش جدا میشم در همین هنگام باهم درارتباط بودیم و بعد از تلاق تو هم با من قهر کردی وقتی دیدم تو هم از من قهر کردی دنیا رو سرم خراب میشه و تصمیم به خودکشی میگیرم سه بار رو دستم خوش خط ترین خط را کشیدم رگ تاندول؛اعصب؛ شریان... را با تیغ قحط کردم وقتی خانواده ام فهمیدن رسوندنم به بیمارستان و 5 ساعت اتاق عمل بودم وقتی به هوش آمدم و دیدم باز زنده ام بیشتر ناامید شدم برای رسیدن به تو از هرراهی وارد شدم اما اثری نداشت هرچقدر هم ازتو دلیل خواستم کمتر قانع ام کردی همش بایادتو خاطرات تو زندگی میکردم چون هیچ وقت نا امید نبودم حتی الان که مینویسم و کاملآ ارتباط ما قحط شده است چند وقت پیش پدرت را فرستادی نزد پدرم که کاری کنند تا فراموشت کنم ووقتی جریان را فهمیدم باجرأت کامل نزد پدرت رفتم و با پدرت صحبت کردم پدرت هرچی که میگفت من جوابش را داشتم برای پدرت ثابت شده بود که واقعآ عاشقتم و عشق من یه عشق پاکه پدرت به هیچ طریقی نتوانست قانه ام کنه با ازدواج ما هم مخالف نبود اینو از طرز صحبت با پدرت فهمیدم مخالف ازدواج ما فقط برادر و مادرت بودن وقتی نتونست قانع ام کنه که باهمدیگه نمیتونیم ازدواج کنیم و خوش بخت بشیم هنگام خداحافظی حرف آخرش این بود که تا خواهر بزرگترت هست ازدواج نمیکنی. میگفت بخاطر اینکه برادرت نفهمه و بیرون باهم دعوا نکنیم وآبروریزی نشه اومد نزدپدرم یادم رفت که بگم نفر اول برادرت بود که فهمید.هرکسی که از ارتباط ما خبر داشت به من میگفت بعداز ازدواج رو حس حسادت وارد زندگیم شدی و هدفت فقط خراب کردن زندگیم بود که به هدفت رسیدی؛ تو چرا سادگی کردی؟ بهار نمیدونم هدفت چی بود گفته بودی بخاطر گفتن تبریک وارد زندگیم شدی نمیدونم حرف تو حقیقت داره یا حرف دیگران؟ 4 سال عمر خودم را به پای تو گذاشتم 4 سال از بهترین ایام عمرم را برای تو حدر دادم بخاطر تو خانمم را تلاق دادم 4 سال شب و روز اشک ریختم حتی این فرصت را ندادی که با خاطره خوش از هم جداء بشیم اواخر خیلی سعی بر این داشتم که برای آخرین بار باهات صحبت کنم و کینه ها ورنجشها را از ذهنمان پاک کنیم و برای آخرین بار حرفتو بشنوم این فرصت را هم ندادی.... یک سوأل هنوز تو ذهنم بی جواب مونده اونم اینه بعد از 29 سال زندگی و با این رشته روانشتاسی چطور هنوز به استقلال فکری نرسیدی و اجازه میدی دیگران به جای تو تصمیم بگیرن؟ اینجوری که فهمیدم هیچ گونه قدرت تصمیم گیری تو زندگیت نداری برام سوأله که چطور داری زندگی میکنی؟ بهار خواسته یا نا خواسته 4سال با زندگی و احساساتم بازی کردی هرطور که دوست داشتی با من رفتار کردی و من فقط سکوت کردم فقط نگاهت کردم چون عاشق بودم هیچ شکایتی نداشتم حالا هم ندارم. تو زندگیم از پدرم خیلی چیزها یاد گرفتم اما اینو یاد نگرفتم که عاشق کی بشم یاد نگرفتم که به بزرگترازخودم و باسوادتر از خودم دل نبندم اشتباه از من بود که به تو دل بستم.بهار خانم شاید اتفاقهای جدیدی بیوفته پس به امید دیدار و اتفاقات تازه به خدا میسپارمت اما بدون هیچ وقت فراموشت نمیکنم حتی اگه بین ما هزاران کیلومتر فاصله باشه یا با اتفاقات تازه بد ترین خاطره به جا بمونه به امید دیدار و به امید لبخند تازه بای.

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 23:27  توسط توحید یوسفی 

وعده کردم که به تو سر نزنم
برسم تا دم در ..در نزنم

قول دادم به غزل های خودم
زل به چشمای تو دیگر نزنم

مطمئن باش خیالت راحت
گله ای از تو به دفتر نزنم

این چه رسمی است که باید یک عمر
حرف خود را به تو اخر نزنم

برو ای عشق برو تا اینکه
روی دستان تو پرپر نزنم

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 4:5  توسط توحید یوسفی 

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام به همه لبخند می زدم آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن اصلا برام مهم نبود من همتونو دوست دارم همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کننو این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بودبیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم. قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم.اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب.
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم.نه بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه یه مرد واقعی ...به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود. دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی.گور بابای همه , فقط اون ,بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود. دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور.مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بودباید می بردمش یه جای خلوت خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .بیا دیگه پرنده خوشگل من ..امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .خودش بود ... ... .............. ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 3:33  توسط توحید یوسفی  | 

بهار جان سلام نمیدونم این نامه بدستت خواهد رسید یا نه؟ نمیدونم تا به حال چند بار به وبم اومدی؟ نمیدونم اصلآتا بهال اومدی یا نه؟ ولی من مینویسم مینویسم از احساسم از دلم تا جان به تن دارم.از احساسم میگویم چون احساسم حکم روای زندگیمه از احساسم مینویسم چون از روی احساس عاشقت شدم و از صمیم قلب دوستت دارم.بهارجان به هر گوشه اتاقم که نگاه میکنم چیزی جز سرما و انده نمیبینم؛ دیگر روحی در اتاقم نیست اونهمه گرمی؛ زیبایی ؛ رنگ وروحی که به اتاقم بخشیده بودم دیگر به چشم نمیاد. نمیدونم یا من کور شدم یا اتاقم ازغمگینیه من غمگینه؟ چهار دیواری اتاقم انگار تو حسرت گذشته اند دیریست که دستانم چهار دیواری اتاقم را نوازش نکردن. به نظر من اتاقم بوی مرگ به خودشان گرفتن یه احساسی داره به من میگه توحید زمان مرگ تو فرارسید زیاد به دنیا دل نبند همین روزا مسافری و ازین دنیا باید دل بکنی. دل کندن ازاین دنیا برام آسونه؛ خیلی آسونه بهتر بگم روز مرگ من فرقی با روز عروسی ام ندارد چون زندگی بدون تو برام مفهومی ندارد و درکی ازاین زندگی نخواهم داشت اما برام چیزی که سخته دل کندن از تو بهار عزیزمه نمیدونم از تو چطور دل بکنم؟ کاش میشد یه یادگار از تو با خودم میبردم. بهار جان نمیخوام بیش ازین ناراحتت کنم میدونم هر چقدر از من ناراحت باشی هیچ وقت انتظار مرگ منو نداری. میدونم روزی که خبر مرگ من به گوشت برسد اولین نفر تو هستی که برایم اشک میریزی اینو مطمئنم. بزار کمی از احساس این ساعتم بگویم. در این لحضه از عمرم این لحضه بامداد دل تنگ تو هستم و خیلی دوست دارم بیام سمت خونه شما اما نمیتونم چون وسیله نقلیه ام دست خدمتگزارانمه و در حال انجام ماموریت هستن خودم هم دیگه نیرو وتوان صابق را ندارم تا کمی راه میرم پاهایم خسته میشن و توان حرکت ندارم قندم هم به جای اینکه پائین بیاد روز به روز بالا تر میرن با اینکه روزی دو بار دارم انسولین تزریق میکنم دستانم دیگر جایی برای تزریق انسولین ندارن امروز رفتم آزمایش دادم ومیزانه قندم بود سیصدو پنج احتمال داره بیمارستان بستری بشم چون قندم دیگه قابل کنترل نیست دکترم میگه تا زمانی که فکرتو آروم نکنی نباید انتظار پائین اومدنشو داشته باشی. اما چطور میتونم فکرمو آروم کنم باور کن بهار گاهی تو خواب تو فکرتم؛ گاهی از بس به تو فکر میکنم تو خواب حرف میزنم گاهی همکارانم بیدارم میکنن و گاهی با فریاد از خواب بلند میشم و فورن از اتاق فرار میکنم یه وهشتی به سراغم میاد که تا صبح نه تو اتاق میرم ونه میتونم بخوابم همش خواب اینو میبینم که تو را از من دارن میگیرن خواب مرگ خودم را میبینم که دارن به دار آویزانم میکنن خواب اینو میبینم که دارن شکنجت میکنن نمیدونم خواب زیاد میبینم اما بهتره که بیش ازین نگم تا ناراحتت نکنم این خوابها بیشتر شبیهه کاووسه و اینو هم میدونم که تمام اینها بخاطر زیاد فکر کردن به توهست؛ چه جوری بگم یه جورایی دارم با خاطرات تو زندگی میکنم شاید باور نکنی گاهی تو محل کارم هستم خودکار میاد تو دستم و همه جااسم تورا مینویسم؛ روی میز کارم از بس بهار؛ بهارک نوشتم دیگر جانمونده؛ بهار خسته شدم نمیدونم من دارم با زندگی میسازم یا زندگی داره با من میسازه خسته شدم ازین بازیهای بچگانه زندگی انگار یه بازی شده برام هر روز عادت کردم به تکرار عادتها؛ هر روزم شده تکراری دیگه تنوعی تو زندگیم نیست همین من بودم که هر دو ماه میرفتم مسافرت و همیشه شاداب و پرانرژی بودم اما کو انرژی؟ انگار زندگی برایم دیگر رنگ و بویی نداره؛ نمیدونم چیکار کنم دیگر کنترل زندگی از دستم خارج شده نمیدونم کجای کارم و نقش من تو بازیه روزگار چیه؟ داشتم به برنامه روز چهارشنبه ام نگاه میکردم که چه کارهایی باید انجام بدم و کجا باید برم وبرای محل کارم چی باید بخرم؟ لیست صبح خالی بود و فقط نوشته بود دیدن بهار؛ یعنی تکرار عادتها؛ دیگه دیدن تو اومده تو لیست زندگی ام دیگه چه بخوام چه نخوام دو شنبه و چهارشنبه باید بیام اطراف محل کارت و ببینمت. بهار جان میبینی زندگیمو؟ دیگه رشته کار از دستم خارج شده. دیگه نمیدونم چه کاری باید بکنم؟ نمیدونم با کدوم دردم باید بسازم؟ نمیدونم برای کدوم دردم اشک بریزم؟ اما اینو میدونم که هیچ دردی بد تر از دلتنگیه تو نیست وقتی دلتنگت میشم از همه بدم میاد هر کسی که میخواد باشه؛ وقتی دلتنگت میشم سرم چنان درد میاد که انگار تازه از کما به هوش اومدم چاره ای ندارم جز برم بیمارستان تا سروم و آمپول تزریق کنم؛ بهارجان اکنون که دارم مینویسم تو خوابیدی و من به یادت عکس تورا دارم نگاه میکنم یکی ازعکسهایت دست منه و خودت هم خبر نداری؛ باور کن اگه این عکس را نداشتم دیوانه میشدم؛ چند بار سرم درد میومد برام پیش اومد که سرم را به دیوار کوبیدم دیگه از درد زیاد کنترل از دستم خارج میشد و هیچ دردی بهم اثر نمیکرد؛ بهار جان خیلی دوست دارم بیشتر از خودم کمتر از خدا؛ تصمیم گرفتم قدم زنان برم لب دریا و با خودم خلوت کنم و فقط به تو فکر کنم هیچ فکری جز فکر تو برایم لذت بخش نیست به خدا میسپارمت وآرزوی سلامتی و شادابی برایت دارم به امید دیدار.                                                                                                 دوست دارت

                                                                                                        توحید (تنهاترین))

                                                                                          ساعت به وقت دلتنگی 2:30

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 22:59  توسط توحید یوسفی  | 

 

در عشق تو از بس که خروش آورديم

درياي سپهر را به جوش آورديم

چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت

رفتيم و زبانهاي خموش آورديم

مختارنامه عطار

———————————-

اندر دل من بدين عياني که تويي

وز ديده من بدين نهاني که تويي

وصاف ترا وصف نداند کردن

تو خود به صفات خود چناني که تويي

خواجه عبدالله انصاري

———————————-

مي خور که به زير گل بسي خواهي خفت

بي مونس و بي رفيق و بي همدم و جفت

زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت

هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت

———————————-

الله به فرياد من بي کس رس

فضل و کرمت يار من بي کس بس

هر کسي به کسي و حضرتي مينازد

جز حضرت تو ندارد اين بي کس کس

———————————-

اي عشق مرا به شطّ خون خواهي بُرد

چون قيس به وادي جنون خواهي بُرد

فرهاد صفت در آرزويي شيرين

دنبال خودت به بيستون خواهي بُرد

———————————-

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

———————————-

اي کـــاش دلـــم اســيـــر و بــيـمار نبود

در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود

من عاشق واو زعشق من بي خـبر است

اي کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود

———————————-

چون عود نبود چوب بيد آوردم

روي سيه و موي سپيد اوردم

خود فرمودي که نا اميدي کفر است

فرمان تو بردم و اميد آوردم

خواجه عبدالله انصاري

———————————-

در مذهب عاشقان قرار دگر است

وين باده ناب را خمار دگر است

هر علم که در مدرسه حاصل گردد

کار دگر است و عشق کار دگر است

———————————-

اي جمله بي کسان عالم را کس

يک جو کرمت تمام عالم را بس

من بي کسم و تو بي کسان را ياري

يارب تو به فرياد من بي کس رس

———————————-

من مانده ام و شعر سرودن بي تو

از خواب غزل پلک گشودن بي تو

———————————-

در بستر بي رحمي و خون زاده شدم

از اول عمر با جنون زاده شدم

خاکستريم .دست خودم نيست عزيز

ققنوسم از آتش درون زاده شدم

———————————-

چشم مست تو عجب جلوه گه بيداد است

خم ابروي تو سرمشق کدام استاد است؟

خم ابروي تو را ديدم و رفتم به سجود،

صيد را زنده گرفتن هنر صياد است

———————————-

کم نامه‌ي خاموش برايم بفرست

از حرف پرم گوش برايم بفرست

دارم خفه مي‌شوم در اين تنهايي

لطفاً کمي آغوش برايم بفرست

———————————-

در دفتر شعر من صدا پنهان است

يک رود پر از ستاره در جريان است

من در سر خود ابر زيادي دارم

جيب کلمات من پر از باران است

———————————-

در وطن مثل غريبانم،نمي دانم چرا

روز و شب سر در گريبانم، نمي دانم چرا

هر که از روي دل جانم فدايش مي کنم

مثل عقرب مي زند نيشم، نمي دانم چرا

———————————-

من بي تو دمي قرار نتوانم کرد

احسان ترا شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر مويي

يک شکر از هزار نتوانم کرد

خواجه عبدالله انصاري

———————————-

درخت غم بجانم کرده ريشه

بدرگاه خدا نالم هميشه

رفيقان قدر يکديگر بدانيد

اجل سنگست وادم مثل شيشه

———————————-

اي بي تو زمانه سرد و سنگين در من!

اي حسرت روزهاي شيرين در من!

بي مهري انسان معاصر در توست

تنهايي انسان نخستين در من!

ميلاد عرفان پور

———————————-

ديشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسي آبدار با پنجره داشت

يکريز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک، … چکار با پنجره داشت

قيصر امين پور

———————————-

دلبرم اندر خيالم خود نمايي ميکند

در فراقش اي دل من بينوايي ميکند

او برفت و پشت پا زد بر دل و دنياي من

کار دل را بين که بهرش بيقراري ميکند

———————————-

دلم تنگ است امشب بهر زاري

به روي موج گريه تک سواري

صفاي گريه اي در خلوتم را

نمي بخشم به سال خنده داري

———————————-

کم زندگي مرا نمايش بدهيد

تابوت براي من سفارش بدهيد

بايد بروم گور خودم را بکنم

لطفآ دو سه سطر مرگ را کش بدهيد

———————————-

سردم شده است و از درون مي سوزم

حالا شده کار هر شب و هر روزم

تو شعر مرا بپوش سرما نخوري

من دکمه ي اين قافيه را مي دوزم

———————————-

بيهوده در اضطراب مانديم همه

در تاب و تب و عذاب مانديم همه

اين ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد

عشق آمد و رفت و خواب مانديم همه

———————————-

با ديدن تو دست و دلم مي لرزد

زيبايي تو چقدر وحشتناک است

انگار که چاره اي ندارم ديگر

دختر!پدر تو بود چوپان مي خواست؟

———————————-

من آمده ام که با تو راهي بشوم

آني که تو از دلم بخواهي بشوم

دريا بغلم کن! بغلم کن دريا!

مي خواهم از اين به بعد ماهي بشوم

———————————-

در اوج يقين اگر چه ترديدي هست

در هر قفسي کليد اميدي هست

چشمک زدن ستاره در شب، يعني

توي چمدان ماه خورشيدي هست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 14:13  توسط توحید یوسفی  | 

 دیروز تو خونه پای سیستم نشسته بودم که یهو به دلم افتاد که بیام سمت خانه شما و ببینمت. انگار یه نفر بهم اصرار میکرد انگار کسی زورم میکرد. مطمئن بودم بیام سمت خانه شما میبینمت به همین خاطر با عجله آماده شدم و حرکت کردم به سر کوچه شما که رسیدم کاپشن را بهانه کردم و ایستادم و زیپش را بستم تو هم روبروی من دم در خانه تو ماشین منو میدیدی. بعد از بستن کاپشن دنده عقب گرفتم و از کوچه شما آمدم بیرون کمی منتظر ایستادم تا اینکه با ماشین از جلوم رد شدین. من هم گاز موتور را گزفتم و بعد از چند دقیقه ازت سبقت گرفتم وقتی داشتم از ماشین شما سبقت میگرفتم یه لحظه نگاهت کردم خواهرت هم همراهت بود اما متوجه نشدم کدام خواهرت بود شما مقابل فروشگاه زنجیره ایی توقف کردین و من به راهم ادامه دادم. وقتی داشتم ازت سبقت میگرفتم تو دلم گفتم بهار الان با خودش میگه این پسره با اینکه با موتور تصادف کرد و کما رفت بازهم با سرعت داره موتور را راه میبره این آدم نمیشه سرعت بهار با 206 /115 کیلومتر بود و سرعت من با موتور 120 کیلومتر. امروز بخاطر سرما خوردگیم رفتم دکتر و دکتر 5 عدد آمپول سفتریکسون به من داد که قوی ترین آمپول چرک خشک کن موجود در بازار هست. وقتی برای تزریق به محل کار بهار رفتم بهار را هم دیدم بسکه آمپول قوی هست مجبور شدم با سروم تزریق کنم تا سروم تموم بشه صدای خنده های بهار تو گوشم میپیچید. عصر هم برای تزریق رفتم و این بار بهار را با دقت نگاه کردم توری که جبران چندروز دوریم از بهار بشه خیلی لاغر شده بود و خیلی هم رنگ چهره اش پریده بود تو چشمانش یه حالت پشیمانی ؛ دلتنگی و یه خورده عذاب وجدان دیده میشد. انگار از کسی یا از چیزی تو زندگیش رنج میبره انگار چیزی را از دست داده و الان پشیمانه و داره عذاب میکشه اما نمیدونم از چی ناراحته این دفعه قست دارم دیدمش چهار کلمه باهاش صحبت کنم تا ببینم میتونم آشتی کنیم یا نه؟ خیلی دلتنگ روزهای گذشته ام. بهارک بهار عزیزم دووووووستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 14:12  توسط توحید یوسفی  | 

 

بگذار سرنوشت هر راهی را می خواهد برود

 

ما راهمان جداست

 

این ابرها تا می توانند ببارند

 

ما چترمان خداست

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 1:34  توسط توحید یوسفی  | 

پس بده عشقمو تا برم

من واسه جدایی حاظرم

که من تنها تو بی دردی

چرا خون به دلم کردی؟

یه زندگی فدای تو شد

فدای لحظه های تو شد

بزار برم فراموشت کنم عزیزم

دل من دیگه تورا لایق عشق نمیدونه

دل من خسته شده نمیکشه نمیتونه

توی خوابی تمومش کن بزار باشه چشمهای من

از این راه پر از چاله دیگه بریده پای من

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 18:53  توسط توحید یوسفی  | 

 

سرتو بزار رو شونه هام خوابت بگیره

بزار تا آروم دل بیتابت بگیره

بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره

آخه من از شنیدنش گریم میگیره

بزار رو سینم سرتو چشمون خیس وترتو

بزار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهنتو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 15:19  توسط توحید یوسفی  | 

سلام بهار؛ دیشب مثل همیشه تا صبح بیدار بودم و به تو فکر میکردم ؛ خودت که میدونی من در هفته فقط سه شب میخوابم دیشب داشتم به تو فکر میکردم و از تو تصویر ذهنی گرفتم ؛ داشتم به این فکر میکردم که تو خیلی راهت داری زندگی میکنی و هر روز با انرژیتر میشی ؛ به هر جا که دلت بخواد میری و مشکلی نداری ؛ شب آروم میخوابی و روزها هم سر کار خودت میری ؛ اشتغال فکری نداری ؛ نگران آینده ات نیستی ؛ دلهره بازارو چک و سفته نداری ؛ داری زندگی میکنی و از زندگی لذت میبری آسمون همه جا برای تو آبیه ؛ اما من چی؟ من فقط زنده ام و زندگیم را توقیف کردم ؛ شبها خواب ندارم و مدام دارم به تو فکر میکنم ؛ نمیخوابم چون اگه بخوابم کاووس میبینم و با فریاد از خواب بلند میشم و از اتاقم فرار میکنم ؛به عروسی نزدیکترین کسم نمیرم چون تاقت دیدن ندارم ؛هیچ وقت حس حسادت در من نبود اما الان دارم به عروس و دامادها حسادت میکنم مخصوصآ اگه عاشق باشن ؛زندگیم داره تباه میشه همه جا بوی غم گرفته ؛ اتاقم برای من شده جهنم ؛ اشک چشمانم هم خشک شده و چشمانم دیگر حاظر به اشک ریختن نیستن. دیروز موفق نشدم که تکرار عادت کنم ؛ دیروز حالم بد بود و نتونستم از خانه بیرون بیام و ببینمت و الان خیلی دلتنگ تو هستم ؛ بهار یادت هست وقتی اسم خودم را گذاشتم تنهاترین چقدر ناراحت شدی و منو حرف زدی؟ یادت هست میگفتی زیباترین اسم را داری و از اسم خودت داری سوء استفاده میکنی؟ حالا تو بگو آیا من تنها نیستم؟ اگر واقعآ از این اسم خوشت نیومد و تنهاترین نیستم چرا تنهام گذاشتی؟ با رفتن تو تمام درها به رویم بسته شد ؛ احساس تنهاییم روز به روز بیشتر میشه دیگه تو انضبا و تنهایی قرار گرفتم ؛ صبح ساعت هشت رفتم لب دریا روی شنهای ساحل نشستم صدای موج های دریا کمی بهم آرامش داد با خودم خلوت کردم و تمام چهارسالی را که عاشقتم به یاد آوردم از اولین روزی که دیدمت تا امروزی که ندیدمت ؛ هرچی دنبال اشتباهم گشتم چیزی به یادم نیومد جز صداقتم ؛ اشتیاهم این بود که زیادی با تو صادق بودم و این باعث جدایی ما شد ؛ فکر میکردم تو عشق آدم باید صادق باشه و من تمام اسرار زندگیم را به تو گفتم حتی چیزهای را که به خودم نبایستی میگفتم را به تو گفتم ؛هرچی میگردم یه بدی از تو به یادم بیارم چیزی پیدا نمیکنم تو حتی یه اشتباه یا بدی در حق من نکردی جز خوبیهات چیزی به یادم نمیاد تو خیلی به من کمک کردی و راه رندگی را داشتی به من نشان میدادی اما من تو کلاس عشق شاگرد خوبی برای تو نبودم شاگرد تنبل کلاس بودم و چیزی از تو یاد نگرفتم چون فقط به هدفم که ازدواج با تو بود فکر میکردم برای رسیدن به تو همیشه کوتاه ترین راه را انتخاب میکردم و همیشه به بمبست میرسیدم همیشه مشکلم را با مشکل میخواستم حل کنم تو برای من معلم خوبی بودی اما من برای تو دانش آموز خوبی نبودم ؛ بهار عزیزم اینهمه خوبی در حق من نبایستی میکردی این خوبیهای تو بود که من عاشق تو شدم شاید کمی بدی در حق من میکردی الان میتونستم فراموشت کنم نه اینکه هرروز بیشتر عاشق تو بشم ؛ بهار من باختم ؛ زندگیم را باختم؛ جوانی بیست و شش ساله مثل من به فکر آیندشه و به امید آینده داره زندگی میکنه اما من چی؟ من به فکر توام و به امید تو دارم زندگی میکنم به امید اینکه یک روز در کنار تو زندگی کنم ؛ بهار عزیزم دوستت دارم ار صمیم قلب.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 13:11  توسط توحید یوسفی  | 

دیروز رفته بودم لب دریا؛ دریا آروم بود صافه صاف آبی همرنگ آسمون هیچ آشغال یا کسیفی هم دیده نمیشد یه قایق رو آب بود رفتم تو قایق نشستم وفقط به دریا نگاه میکردم موج های آرومی که به سمت ساحل میومد قایق را تکان میداد به آخر دریا نگاه میکردم تا جایی که دیده میشد انگار وسط دریا بودم به هیچ جایی نگاه نمیکردم جز دریا با خودم فکر کردم اگه بهار الان پیشم بود چیکار میکردم چشمام را بستم و از بهار تصویر ذهنی گرفتم وای چه حالی داشتم؛ اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که قایق را اجاره میکردم و میرفتم اون دور دورا جایی که هیچ کسی نباشه و هیچ جایی جز دریا دیده نشه بعد قایق را خاموش میکنم و فقط به بهار نگاه میکنم اونقدر نگاهش میکنم تا جبرانه ندیدن چهار ساله بشه؛ دستشو میگیرم تا با گرمای وجودش انرژی بگیرم اونقدر دستاشو تو دستم نگه میدارم تا خستگی چهار ساله ام از تنم خارج بشه سرشو میزارم رو شونه هام و اونقدر نازو نوازش میکنم تا آرزوم به انجام برسه؛ اونقدر با بهار حرف میزنم و اشک میریزم تا دلم آروم بشه؛ خیلی حرف برای گفتن به بهار دارم نمیدونم حرفای دلم را به کی بگم تا سبک بشم نمیدونم برای با بهار بودن چیکار کنم؟ آرزو دارم برای یک روز در کنار بهار باشم نازش کنم؛ نازشو بخرم؛ موهاشو لمس کنم یا به موهاش شونه بکشم؛ دلم میخواد برای یک روز هم که شد دستاشو بگیرم و درکنارش قدم بزنم باهاش حرف بزنم صدای نازشو بشنوم؛ خنده هاشو ببینم؛ سرمو بزارم رو شونه هاش تا خوابم ببره؛ نه خواب نه میترسم؛میترسم وقتی بیدار شدم پیشم نباشه؛ خیلی حرف برای گفتن داشتم همشو به دریا گفتم دریا نمیتونست حرف بزنه اما میدونم اون هم با من گریه میکرد خیلی اشک ریختم اما آروم نشدم؛ هر کاری بکنم تا بهار را نبینم آروم نمیشم ؛ شاید برای خیلی ها خنده دار باشه وقتی شنیدن صدایش برام آرزو شده حتی اگه یک الو گفتنش باشه صداش خیلی نازو دل نشینه؛ بعضی وقتها از شماره های نا شناس بهش زنگ میزنم وصداشو میشنوم اونقدر گوشی را نگه میدارم تاخودش قحط کنه با همان دو سه بار الو گفتنش کمی آروم میشم با گوشی خودم نمیتونم زنگ بزنم آخه خانم فلاح و آقای خسروی ازش خواهش کردن که دیگه به زنگ من و پیامک من جواب نده؛ بعد از اون جریان چند بار بهش زنگ زدم وپیامک دادم اما جواب نداد خواستم بهش بگم که من تقصیری ندارم و از جریان قرار گذاشتنتون تو بیمارستان هیچ خبری نداشتم این خانم فلاح بود که آدرس دقیقه تورا به آقای خسروی داده و باعث شد که آقای خسروی با شما قرار بزاره من هیچ نشانی از تو به آقای خسروی ندادم؛ فقط از من دلیل خودکشیم را سوال کرد و من هم دلیل خودکشی ام را بهش گفتم گفتم عاشق دختری شدم و وقتی دیدم نمیتونم بهش برسم خودکشی کردم آخه بدون اون زندگی برام سخته اشتباهم این بود که گفتم این دختر با من هم درد هست و اونم از طریق شوهر خانم فلاح همه چیز را از زبان خانم فلاح شنید خانم فلاح هم جریان را برایش باز کرد؛ حتی تو بیمارستان با هم چه برخوردی داشتیم را هم به آقای خسروی گفت؛ نتونستم جریان خودکشیم را به دروغ بگم چون دروغ گفتن بلد نیستم و هر باری که خواستم دروغ بگم همه چیز را خراب کردم اینو بهار هم میدونه؛دلم برای بهار خیلی تنگه نمیدونم چیکار کنم دارم کلافه میشم دوباره میگرنم داره پیش میاد دلیلش هم زیاد فکر کردن ؛اشک ریتن وغصه خوردن برای بهارهست وقتی به یاد روزهای گذشته زمان دوستی میوفتم وقتی یادم میاد روزهایی که با بهار بودم چقدر شاد و سرحال بودم و چقدر انرژی داشتم کاری جز افسوس خوردن نمیتونم بکنم؛ روزهای خیلی قشنگی داشتم اما قدرشون را ندونستم حاظرم هر چقدر عمر از من باقی مونده را بدم به بهار تا فقط برای یک روز با هم باشیم برای یک روز سیر نگاهش کنم؛ خیلی حرف تو دلم برای گفتن به بهار دارم اما کو بهار؟ حرفها دارن تبدیل به بغض میشن دارن از چشمانم میریزن بیرون؛ خدا چقدر من بدبختم؟ مگه من چه گناهی مرتکب شدم که اینجوری داری عذابم میدی؟ مگه چه حرکت بدی انجام دادم که بهار با من اینجوری میکنه مگه چه حرف بدی بهش زدم؟ من که همش داشتم نازشو میکشیدم همش غرورم را میزاشتم زیر پا و منتش را میکشیدم من که همیشه خودم را پیشش کوچیک میکردم خودمو پیشش خورد میکردم تا با من آشتی کنه تا بخنده و صدای خنده اش را بشنوم؛ نمیدونم جه کاری کردم که بهار حاظر نیست حتی جواب سلام منو بده میدونم که الانم دارم خودمو کوچیک میکنم و التماسش دارم میکنم میدونم راهی برای آشتی کردن برام وجود نداره و به بمبست رسیدم بعضی وقتها دوباره فکر خودکشی میوفتم اما یادم میاد که اون دفعه که خودکشی کردم بهار از دستم ناراحت شد و این باععث میشه که جلوی خودم را بگیرم چون دوست ندارم دوباره بهار ناراحت بشه فقط از خدا میخوام یه راهی سر راهم بزاره تا بتونم با بهار آشتی کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 17:22  توسط توحید یوسفی  | 

با بهار یا علی گفتم و عشق آغاز شد ؛ اما کدوم عشق؟ کوچک که بودم وقتی میشنیدم کسی عاشق شد و به عشقش رسید هزار فکر به ذهنم میرسید که عشق یعنی چه؟ عاشقی چه جوریه؟ چطور عاشق میشن؟ اصلآ عشق یعنی چه؟ یه روز به کتاب طالع بینی مراجعه کردم و تو طالع ام اومده بود خردادی ها رنگارنگ ؛رومانتیک ؛ عاشق پیشه و اکثر آنها دو زنه اند ؛ اون روز خنده ام گرفت گفتم کدام عشق کدام رومانتیک؟ همیشه کنجکاو بودم و میخواستم بدونم این عشق چی هست؟ تا اینکه چشمم به جمال بهار باز شد و عشق وارد زندگیم و سرنوشتم شد روزی که فهمیدم عاشق شدم از خودم پرسیدم توحید بالاخره به جواب سوالت رسیدی؟ بالاخره فهمیدی عشق چیه و عاشق کیه؟ خنده ام گرفت مارا چه به عاشق شدن؟ ای کاش هیچ وقت بهار را نمیدیدم ؛ ای کاش هیچ وقت عاشق نمیشدم با عاشق شدنم زندگیم را بر باد دادم ؛با عاشق شدنم به درد بی درمانی گرفتار شدم ؛عاشقی دردیست که درمان ندارد ؛ امروز عصر رفتم مغازه دوستم که مقابل محل کار بهار هست بهار را هم دیدم وقتی بهار متوجه حضورم شد کمتر از اتاقش بیرون میومد ؛ هر چند دقیقه میومد جلوی درب اتاقش و نصفی از اندامش بیرون بود و فقط نیمروخ میدیدمش گاهی زیر چشمی نگاهم میکرد که میدونم از روی کنجکاوی بود دوست داشت بدونه در چه وضعیتی هستم ؛ چاق شدم ؛ لاغر شدم ؛ زشت یا زیبا شدم؟ یک بار صورتش را به سمت من کردو چهره کاملش را دیدم اونم نگاهم کرد اما نمیدونم منضور نگاهش چی بود؟ احساس میکنم ازین که اینجوری به دیدنش میرم و هنوز نتوانستم فراموشش کنم و هنوز گرفتارش هستم ناراحت بود این بهاری که من میشناسمش و عاشقش هستم خیلی مهربونه واونم مثل من داره عذاب میکشه برای من ناراحته یه بار خاله اش به مادرم زنگ زد و گفت بهار ازینکه توحید اینجور دوستش دارد و نمیتونن به هم برسن ناراحته و گریه میکنه از توحید خواهش میکنمیم که فراموشش کنه ؛ برای رسیدن بهار و توحید راهی وجود نداره و توحید داره خودش را عذاب میده و این باعث ناراحتی بهار میشه. بهار من آدم بدی نیست چیزی که باعث شد تا عاشقش بشم مهربانی و متانت بهار بود. میدونم و مطمئنم که بهار هم مثل من ناراحته ناراحتیه بهار بخاطر نرسیدنمون نیست بلکه بخاطر ناراحتیه من ناراحته. وقتی بهار را دیدم وقتی لبخند میزد انگاری دنیا به رویم لبخند میزد وقتی میبینم که بهار شادو باطراوته خیالم راحته و دلم آرومه چون تاقت دیدن ناراحتیشو ندارم. چقدر امروز زیبا شده بود ؛ چقدر خوشگل به چشمانم دیده میشد ؛ انگار چندسال ندیده بودمش دیدن امروز باعث شد کمی انرژی بگیرم و آروم بشم اما این انرژی تا کی برام میمونه؟ چرا کسی را که دوست دارم نمیتونم از نزدیک ببینم؟ چرا نمیتونم باهاش حرف بزنم صحبت کنم؟ چرا نمیتونیم مثل دو تا دوست در کنار هم باشیم و از زندگی لذت ببریم؟ اصلآخیر ازدواج را خوردم نمیخواد باهم ازدواج کنیم میخوام همون دوستی را پیش بگیریم و از زندگی لذت ببریم. اما انگار برای دوستی هم دیر شده من با لجبازیم و اصرار زیاد برای ازدواج پل پشت سر را خراب کردم. هیف که چه زود دیر شد! من تو عشق بازی بی صواد بودم و نمیدونستم دارم چیکار میکنم نمیدونستم با لجبازیم همه چیز را خراب میکنم و اینقدر دوستی را هم از دست میدم. تصمیم دارم نهایت سعی خودم را بخرج بدم تا شاید دوباره بتونم با بهار دوست بشم اگه خدا کمکم کنه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 17:21  توسط توحید یوسفی 

 نمیدونم از کجا بگم نمیدونم از کدوم دردم بگم از کدوم رنگ، کدوم فصل، کدوم زخم... درد عشقی کشیدم که مپرس... به هر گوشه شهر که میرم به هرکجا که مینگرم چهره بهار جلوی چشمامه انگار هر گوشه از شهر یه خاطره از بهار برام به جامونده نمیدونم دیگه این عشق برام شده یه کاووس انگار این قصه تمومی نداره بهار تو که میگفتی عشقی که اینجوری آتشی باشه زود خاکستر میشه! پس چرا من چیزی از خاکستر نمیبینم؟ پس چرا گرمای آتش این عشق هر روز بیشتر میشه؟ پس چرا دارم میسوزم؟ گاهی تو خوابم میای اینقدر شیرین سخن میگی اینقدرزیبا میشی که وقتی از خواب بیدار میشم و میبینم که خوابی بیش نبود حالم بد میشه ساعتها با خودم کلنجار میرم نمیدونم چی بگم از کدوم خواب کدوم رویا!؟.. زندگیم شده رویا بافی شده تکرار عادتها دیگه عادت کردم دوشنبه ها و چهارشنبه ها بیام اطراف محل کارت تا ببینمت اگه نبینمت شبم سحر نمیشه دیگه عادت کردم اگه روزی دلتنگت شدم و ندیدمت جای تو پدرت را ببینم عادت کردم نیم شب وقت سحر اگه هالم بد بود اگه دلتنگت بودم بیام تو کوچه شما و اتاقت را ببینم اینجوری کمی دلم آروم میشه چند شب پیش هالم خیلی بد بود می خواستم بیام سمت خانه شما اما هم موتورم و هم ماشینم دست بچه ها بود تا برن ماموریت به ناچار ساعت 2صبح برای اینکه آروم بشم محل کارم را ترک کردم و رفتم لب دریا تمام فریاد ها و بغضها را سر دریا خالی کردم فریاد زدم که ای خدا چرا؟ جرا نمیتونم اونی را که دوستش دارم را ببینم؟ چرا نمیتونم سرم را رو شونه های اونی که دوستش دارم بزارم؟ ای خدا چرا نمیتونم برای اونی که دوستش دارم بمیرم؟ خدا چرا؟ من دارم میسوزم آب میشم تمام میشم اما به چشم بهار فقط یه شمع هستم و بس؛ فقط داره خاموش شدن یه شمع را میبینه وقتی به محل کارم برگشتم ساعت 6صبح بود و همه نگرانم بودن آخه گوشی را باخودم نبردم و کسی از من خبری نداشت بعد از مدتی فهمیدم که بیمارستانم آخه وقتی رسیدم تو حیاط افتادم و بیهوش شدم بعد از هوشیاریم وقتی سوال کردم چرا بیمارستانم فهمیدم که قندم بالا رفته و بیهوش شدم. بهت زنگ نمیتونم بزنم چون ناراحت میشی اس ام اس هم نمیتونم بدم چون اگه بدم بازهم ناراحت میشی. لب دریا نمیتونم برم با خودم نمیتونم خلوت کنم و به یادت اشک بریزم چون اگه ناراحتی کنم غصه بخورم قندم میره بالا و باز باید سر از بیمارستان در بیارم حالا موندم که چیکار کنم آخر عشق ما اینجوری داره برای ما یه کاووس میشه روزی صدبار به خودم فوحش میدم که چرا عاشق شدم. هر کاری هم که میکنم بهار را فراموش کنم نمیتونم هر لحضه هرجایی هر مکانی بهار تو فکرو ذهن من میاد برای رسیدن به بهار دست به هر کاری زدم از هر راهی وارد شدم اما هر بار به بمبست رسیدم برای فراموش کردنش هم دست به هر کاری میزنم اما بازم فایده ای نداره دیگه نه راه پس دارم و نه راه پیش. نه در رویام که نامم را با تو میخوانند و نه در واقیت که حتی دیدارت را برایم ممنوع کردن. بهار ای بهار زیبا؛ بهار ای نازنین یار؛ بیا که در این اندوه شب و ساعتهای پاپسین در این اوج سکوت و سیاهی غم یه نفر برای دیدنت بی تابی میکند؛ یه نفر به یادت گریه کردن را می آموزد؛ یه نفر دراین غریبی شب دست به دعا کونج اتاق خاطرات را ورق ورق میزند؛ یه توحید، یه تنها داره میمیره؛ صدای خنده هایت از یادم نمیره ای خدا ای خدای مهربون ای خدایکه پناه عاشقهایی بهار را سپردم به تو مبادا که یه تار از موهایش کم بشه آخه تمام زندگیم را سپردم به تو.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 2:58  توسط توحید یوسفی  | 

اگر خيال داري دوستم بداري همينک دوستم بدار اکنون که زنده ام... صبر نکن تا بميرم... بدان که آنوقت هرگز صدايت به گوشم نخواهد رسيد ومجبور مي شوي حرف هاي نا گفته قلب ساده ات را در فراسوي يه مشت خاکسترسرد پنهان کني پس اگرذره اي عشق من در دلت ماوا دارد اگر دوستم داري بگذار زنده بمانم دوستت دارم عزيزم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 0:32  توسط توحید یوسفی  | 

به نام خالق هستی بخش زندگی ...

 

 

انگار دست نوشته های دیشب در دل خدایم اثربخشید امروز بی هوا؛ بی دلیل و بی اختیار وقتی پیامک برایت فرستادم انگار امیدی برای جواب شنیدن نداشتم و انگار منتظر پیامک بودی! انگارمنتظر یک هم صحبت بودی! هم صحبتی که هیچ حرفی برای گفتن بلد نیست برزبان بیاورد وقتی جوابم را دادی بی سلام و بی روح من برایش هزار سلام و هزار روح ساختم نمیدانم چند دقیقه حرف زدیم ولی من از خوشحالی روی زمین نبودم مثل بچه گیها هرروز با وعده قهر قهر تا قیامت....!انگار امروز این بازی های بچه گانه برایم تکرار شد باکسی که بامن قهر بود تا قیامت آشتی کردم حرف زدم و از سکوت ها استفاده کردیم و بی صدا حرف زدیم وای چه سکوت عمیقی چقدر حرف برای گفتن داشتم! ثانیه ها به سکوت ما حسادت می کردن وصدا وشکلک از خود در می آوردن وبرای ما با دقیقه ها مسابقه داشتن وای که چه زود دیر شد ما نتوانستیم با هم در حالت آشتی باقی بمانیم و باز هم قهر قهر تا قیامت اما کدام قیامت؟ کجاست این قیامت وکی از راه میرسد؟ قیامت من و تو کی بین من و تو قاضی می شود و حرف میزند؟ کدام یک از ما به نکرده کاری گناه کار شدیم؟ بهارجان اینها همه مقدمۀ زندگی ما آدمهاست بهارجان دیشب بیادت دست به قلم شدم واز حس و حالم نسبت به تو گفتم از دلتنگیم گفتم و در دل خون می گریستم. بهارجان لحظه به لحظه به یاد توام مهم نیست که کجام مهم نیست که در چه حالم مهم اینست که صادقانه به یادتوام حرف از صداقت شد راستی یادت هست که گفتم مهم نیست چه فکری میکنی مهم اینست که صادقانه حرف زدم؟ برای اولین بار هم که شد صادقانه حرف زدنم را باور کردی و چه خوب میشد اگر از اول من را صادق میدانستی کاری که هیچ گاه نکردی چقدر دلتنگت بودم امروز در همه جای فضای چهار دیواری اتاقم عطر تو بود همه جای فکرم عکس روخ تو بود چقدر زیبا شدی چقدر مهربان! ولی چقدر دیر و چقدر زود؟ چقدردیر به کنارم آمدی و چقدر زود از کنارم گذشتی ؟ همیشه همین جوری بودی ولی چقدر به تو نیاز مندم چقدر دوستت دارم کاش همۀ روزها مثل امروز بود خدا کند که با نوشتن هر کلمه کمی از مهرم توسط خدا در دلت درز کند چون فقط خداست که میتواند ناجی من و تو باشد وفقط خداست که میتواند مراقب من وتو باشد من خیلی تلاش برای رهایی تو کردم اما فایده ای نداشت و خیلی تلاش یرای رسیدن به تو کردم بازهم فایده ای نداشت پس می سپارم به خدا تاهرچه که او مقدر میداند همان باشد می سپارم به خدا چون من بنده اوهستم بنده ای بیمار و عاجز که عقل سالمی ندارد بنده خداهستم و بنده ای که فقط برای امروزش زندگی می کند و هیچ تصمیمی برای فردایش ندارد بنده ای که فردای خود را هیچ وفقط یک ساعت بعد را آینده خود میداندمی سپارم به خدا تا او برای فردا و فرداهای دیگرم تصمیم بگیرد و در فرداها تورا به من برساند تا یک روز برای امروز خود کنار هم زندگی کنیم و لذت آنچه که داریم را لمس کنیم. اگر خدا مقدر سازد یا مقدر داند.

ساعت 11:12دقیقه ناریخ 6/11/88

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 0:53  توسط توحید یوسفی  | 

به نام خداوندمهربان بهارجان سلام نمیدانم الان خابی یا بیدار نمدانم خندانی یاگریان امیدوارم حال و روزت بهتر از من باشددیریست نه صدا نه اس ونه حتی دست خطی ازتو به من نمیرسد خیلی زودهمه چیز دیر شدودلم چه برایت تنگ شد من به خیال خودم تمام سعی و تلاش را کردم تا دل نورا به دست بیارم خیلی تلاش کردم تامهرم در دلت درذ کند اما تمام تلاشم بیهوده بود. نمیدانم چرا نتوانستم معنای واقعی عشق رابرایت وصف کنم وایراد کارم کجا بود اما من همیشه دوستت دارم وخواهم داشت. بهارجان مهرت نه در دلم وبلکه درتمام جسم وجانم درذ کرده است وحاظر نیستم برای یک لحظه فراموشت کنم تو برایم عزیزترینی بهاراینک که می نویسم واقعآ دلم برایت تنگ است وبااینکه می دانم دست نوشته های هرشبم به دستت نمیرسددارم مینویسم. با این امید که خداوند نامه ام را به دلت برساند به امیداینکه مهرم به همراه نامه ام با دست خدا در دلت جای بکیرد به امیددیدار مجددودیدن خندههایت وشنیدن صدایت بدرود ساعت به وقت دلتنگی 1:35 بامداد تاریخ 5/11/1388
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 15:5  توسط توحید یوسفی  |